پاکی حضرت عائشه (رضی الله عنه) به روایت قرآن - بخش دوم

این تهمت ناموسی‌، داستان مساله افک است‌، مساله‌ای که بدان مرتبه والای بالا سر می‌کشد:
(إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالإفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الإثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ. لَوْلا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُبِینٌ. لَوْلا جَاءُوا عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولَئِکَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذِبُونَ. وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ. إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُمْ مَا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ. وَلَوْلا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَا یَکُونُ لَنَا أَنْ نَتَکَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَکَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ. یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدًا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ. وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ. إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ. وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَنْ یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَا مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ. وَلا یَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَى وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ. إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ. یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ. یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ. الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولَئِکَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ).
کسانی که این تهمت بزرگ را (‌درباره عائشه‌، ام‌المومنین‌) پرداخته و سر هم کرده‌اند، گروهی از خود شما هستند، اما گمان مبرید که این حادثه برایتان بد است‌، بلکه این مساله برایتان خوب است (‌و خیر شما در آن است‌. چرا که : منافقان کوردل از مومنان مخلص جدا، و کرامت بیگناهان را پیدا، و عظمت رنجدیدگان را هویدا می‌کند، برخی از مسلمانان ساده‌لوح را به خود می‌آورد. آنانی که دست به چنین گناهی زده‌اند، هریک به اندازه شرکت در آن اتهام‌، سهم حود را از مسؤولیت و مجازات آن خواهد داشت و) هر کدام از آنان به گناه کاری که کرده است گرفتار می‌آید، و کسی که (‌سردسته آنان در این توطئه بوده و) بخش عظیمی از آن را به عهده داشته است‌، عذاب بزرگ و مجازات سنگینی دارد. چرا هنگامی که این تهمت را می‌شنیدید، نمی‌بایست مردان و زنان مومن نسبت به خود گمان نیک بودن (‌و پاکدامنی و پاکی‌) را نیندیشند و نگویند: این تهمت بزرگ آشکار و روشنی است‌؟ چرا نمی‌بایست آنان (‌موظف شوند) چهار شاهد را حاضر بیاورند تا بر سخن ایشان گواهی دهند؟ اگر چنین گواهانی را حاضر نمی‌آوردند، آنان برابر حکم خدا دروغگو (‌و مستحق تازیانه خوردن‌) بودند. اگر تفضل و مرحمت خدا در دنیا (‌با عدم تعجیل عقوبت‌) و در آخرت (‌با مغفرت‌) شامل حال شما نمی‌شد، هرآینه به سبب خوض و فرو رفتنتان در کار تهمت‌، عذاب سخت و بزرگی گریبانگیرتان می‌گردید. (‌عذاب گریبانگیرتان می‌شد) در آن زمانی که به استقبال این شائعه می‌رفتید و آن را از زبان یکدیگر می‌قاپیدید، و با دهان چیزی پخش می‌کردید که علم و اطلاعی از آن نداشتید، و گمان می‌بردید این‌، مساله ساده و کوچکی است‌، در حالی که در پیش خدا بزرگ بوده (‌و مجازات سختی به دنبال دارد)‌. چرا نمی‌بایستی وقتی که آن را می‌شنیدید، می‌گفتید: ما را نسزد که زبان بدین تهمت بگشائیم، سبحان‌الله‌! این بهتان بزرگی است‌! خداوند نصیحتتان می‌کند، این که اگر مومنید، نکند هرگز چنین کاری را تکرار کنید (‌و خویشتن را آلوده چنین معصیتی سازید. چرا که ایمان راستین با تهمت دروغین سر سازگاری ندارد)‌. خداوند آیات (‌احکام واضح و روشن خود) را برای شما بیان می‌دارد، و خدا بس آگاه (‌است و از نیازهای شما و عوامل بدی و خوبی زندگیتان باخبر است‌) و حکیم است (‌و به مقتضای حکمتش احکام و قوانین را برایتان وضع می‌کند)‌. بی‏گمان کسانی که دوست می‌دارند گناهان بزرگی (‌همچون زنا) در میان مومنان پخش گردد، ایشان در دنیا و آخرت‌، شکنجه و عذاب دردناکی دارند. خداوند می‌داند (‌عواقب شوم و آثار مرگبار اشاعه فحشاء را) و شما نمی‌دانید (‌ابعاد مختلف پخش گناهان و پلشتیها را)‌. اگر فضل و رحمت الهی شامل حال شما نمی‌شد، و اگر خداوند (‌نسبت به شما) مهر و محبت نمی‌داشت (‌آن چنان مجازات بزرگ و کمرشکنی در برابر تهمت زنا به ام‌المومنین برایتان در دنیا تعیین می‌کرد که زندگیتان را تباه می‌کرد)‌. ای مومنان‌! گام به گام شیطان‌، راه نروید و به دنبال او راه نیفتید، چون هرکس گام به گام شیطان راه برود و دنبال او راه بیفتد (‌مرتکب پلشتیها و زشتیها می‌گردد)‌. چرا که شیطان تنها به زشتیها و پلشتیها (‌فرا می‌خواند و) فرمان می‌راند. اگر تفضل و مرحمت الهی شامل شما نمی‌شد هرگز فردی از شما (‌از کثافت گناه، با آب توبه‌) پاک نمی‌گردید، ولی خداوند هرکه را بخواهد (‌از کثافات سیئات‌، با توفیق در حسنات‌، و با پذیرش توبه از او) پاک می‏‎گرداند، و خدا شنوای (‌هر سخنی‌، و) آگاه (‌از هر عملی‌) است‌. کسانی که از شما اهل فضیلت و فراخی نعمتند، نباید سوگند بخورند این که بذل و بخشش خود را از نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا باز می‏‎گیرند (‌به علت این که در ماجرای افک دست داشته و بدان دامن زده‌اند)‌. باید عفو کنند و گذشت نمایند، مگر دوست نمی‌دارید که خداوند شما را بیامرزد؟ (‌همان‌گونه که دوست دارید خدا از لغزشهایتان چشم‌پوشی فرماید، شما نیز اشتباهات دیگران را نادیده بگرید و به اینگونه کارهای خیر ادامه دهید)‌، و خدا آمرزگار و مهربان است (‌پس خویشتن را متادب و متصف به آداب و اوصاف آفریدگارتان سازید)‌. کسانی که زنان پاکدامن بی‌خبر (‌از هرگونه آلودگی و) ایماندار را به زنا متهم می‌سارند، در دنیا و آخرت از رحمت خدا دور و عذاب عظیمی دارند (‌اگر توبه نکنند. آنان عذاب عظیمی دارند) درآن روزی که علیه آنان زبان و دست و پای ایشان بر کارهائی که کرده‌اند گواهی می‌دهند. در آن روز خداوند جزای واقعی آنان را بیکم و کاست بدیشان می‌دهد، و آگاه می‏‎گرداند که خداوند حق آشکار است (‌و روز قیامت در حقانیت پروردگار شک و تردیدی برای سرسخت‌ترین لجوجان هم نمی‌ماند)‌. زنان ناپاک‌، ازآن مردان ناپاکند، و مردان ناپاک‌، ازآن زنان ناپاکند و زنان پاک متعلق به مردان پاکند، و مردان پاک متعلق به زنان پاکند. (‌پس چگونه تهمت می‌زنید به عائشه عفیفه رزین‌، همسر محمّد امین‌، فرستاده رب‌العالمین‌؟‌!) آنان از نسبتهای ناموسی ناروائی که بدانان داده می‌شود مبرا و منزه هستند، (‌و به همین دلیل‌) ایشان از مغفرت الهی برخوردارند و دارای روزی ارزشمندند (‌که بهشت جاویدان و نعمتهای غیرقابل تصور آن است‌)‌.
واقعه این است‌، واقعه افک‌. این حادثه پاک‌ترین نفسهای سراسر تاریخ بشریت را به درد آورد، و دردها و رنجهای طاقت‌فرسائی را بدو تحمیل‌کرد، و ملت مسلمان را مکلف به چشیدن تجربه‌ای نمودکه سخت‌ترین تجربه از تجارب تاریخ دور و دراز بشریت بود. یک ماه تمام دل پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) را و دل عائشه همسر او راکه دوستش می‌داشت‌، و دل صفوان پسر معطل را دچار شک و تردید و اضطر‌اب و پریشانی و درد و رنج طاقت‌فرسا کرد.
بگذاریم عائشه - رضی‌الله‌عنها - داستان این درد و غم جانکاه را روایت‌کند، و از راز این آیات پرده بردارد: زهری از عروه و دیگران‌، و او و آنان از عائشه - رضی‌الله‌ عنها - روایت کرده‌اند، که گفته است‌:
پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) وقتی‌که می‌خواست به سفری برود، میان زنان خود قرعه می‌کشید. قرعه به نام هریک از ایشان بیرون می‌آمد، او را با خود می‏‎برد. در غزوه‌ای قرعه به نام من بیرون آمد.[15] آیه‌های حجاب نازل گردیده بود. من با پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) راهی سفر شدم‌. مرا در کجاوه‌ای جای می‌دادند و برمی‌داشتند. راه رفتیم تا پیغمبر از آن غزوه بپرداخت و برگشت‌. به مدینه نزدیک شدیم‌. اعلان فرمود شبی بار سفر بربندیم و برویم‌. وقتی‌که اعلام کوچ شد پا شدم و از لشکر بیرون رفتم‌. وقتی‌که قضای حاجت را انجام دادم به سوی کاروان برگشتم‌. به سینه‌ام دست زدم‌. گردن‌بندی که از مهره‌های اظفار داشتم پاره شده بود. به محل قضای حاجت برگشتم و آن را جستجو کردم‌. جستجوی آن مدتی مرا به خود مشغول داشت‌. در این وقت کسانی که ازکاروانیان مسؤول برداشتن کجاوه من و کوچ آن بودند، به سوی کجاوه می‌آیند و آن را برمی‏دارند و بر پشت شتر من می‌گذارند و می‌برند. گمان می‌کنند که من درکجاوه هستم‌. در آن روز و روزگار زنان سبک بودند و هنوز چاق و سنگین نشده بودند. ما زنان خوراکیهای فرعی و بخور نمیری داشتیم‌، و آن اندازه نداشتیم که بخوریم و چاق شویم‌. آن افراد وقتی که کجاوه را برمی‏دارند از سبکی آن تعجب نمی‌کنند. کجاوه را برمی‌دارند و می‌روند. من زن کم سن و سالی بودم‌. شتران را برمی‌انگیزند و بار سفر برمی‌بندند و می‌روند. من گردن‌بندم را پیداکردم‌، بعد از آن که سپاه حرکت کرده بود به جایگاه آنان برگشتم‌. کسی در آنجا نمانده بود. همان جائی را پیدا کردم‌که کجاوه من در آنجا بود. گمان بردم آنان دنبال من می‌گردند، و وقتی‌که مرا نخواهند یافت برمی‌گردند مرا با خود خواهند برد. در جای خود نشسته بودم‌. خواب بر چشمان من چیره شد. به خواب رفتم‌. صفوان پسر معطل سلمی ذکوانی‌، موظف بوده است در منزلگاه اتراق شبانه سپاه بماند و بعد از روشن شدن هوا، آنجا را نگاه کند و اسباب و اثاثیه بجا مانده را جمع و به صاحبانش مسترد دارد. بامدادان به انجام وظیفه خود برمی‌خیزد و در جایگاه من سیاهی انسانی را می‌یابدکه خوابیده است‌. به پیش من می‌آید و مرا می‌شناسد. پیش از نزول آیات حجاب مرا دیده بود. باگفتن «انا لله و انا الیه راجعون» او از خواب پریدم‌. به سویم آمد و شتر خود را خواباند. بر دو دست شتر پای گذاشت‌. من سوار شتر شدم‌. زمام شتر را گرفت و حرکت‌کرد. وقتی که سپاه در معرسین فرود آمده بود، ما به سپاه رسیدیم ... آن که درباره‌کار من هلاک گردید، هلاک گردید. کسی که بیشتر به شایعه دامن زد عبدالله پسر ابی پسر سلول بود. به مدینه رسیدیم‌. یک ماه تمام در آنجا بیمار و زار و نزار شدم‌. مردمان درباره سخنان تهمت‌زنندگان افک سخنها می‌گفته‌اند و من متوجه نبوده‌ام‌. چیزی که بر درد من می‌افزود این بود لطفی راکه از پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) هنگام بیماری می‌دیدم این بار نمی‌دیدم‌. به خانه می‌آمد و سلام می‌کرد و می‌فرمود: دخترتان چگونه است‌؟ بعد برمی‌گشت و می‌رفت‌. این امر مرا درباره او به شک و تردید انداخت‌. از این شر و بلا بی‌خبر بودم‌. وقتی که اندکی بهبودی یافتم‌. با حال زاری که داشتم همراه ام مسطح به سوی مناصع که توالت ما بود بیرون رفتم‌. ما زنان تنها شبها بیرون می‌رفتیم‌. من و ام مسطح - او دختر ابوزهم پسر مطلب پسر عبد مناف بود. مادرش دختر صخر پسر عامر خاله ابوبکر صدیق (رضی الله عنه) بود. پسرش مسطح پسر اثاثه پسر عباد پسر مطلب بود - پس از انجام کارمان قدم‌زنان برگشتیم‌. ام مسطح پایش در پیراهنش ‌گیر کرد و فرو افتاد. گفت مرگ بر مسطح! بدو گفتم‌: سخن بسیار بدی گفتی‌. آیا به مردی دشنام می‌دهی که در جنگ بدر شرکت کرده است‌؟ گفت‌: بیچاره نشنیده‌ای که چه گفته است‌؟ گفتم‌: چه گفته است‌؟ مرا از سخنان اهل افک بیاگاهانید. بیماری جدیدی بر بیماریم افزود! هنگامی که به خانه‌ام برگشتم‌، پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) تشریف آورد و فرمود: دخترتان چگونه است‌؟ گفتم‌: اجازه بده به پیش پدر و مادرم برگردم. من در این وقت می‌خواستم از جانب پدر و مادرم کسب خبر کنم و خبر را چنان‌که هست بشنوم‌. پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) به من اجازه فرمود. به پیش پدر و مادرم برگشتم‌. به مادرم‌گفتم‌: مادر عزیز مردمان درباره این خبر چه می‌گویند؟ گفت‌: ای دخترک گرامیم‌کار را بر خود آسان بگیر. به خدا سوگندکمتر زن زیبائی بوده است که شوهرش او را دوست داشته باشد و هووهائی هم داشته باشد، مگر این که هووها سخنان بسیاری را پشت سرش‌گفته‌اند و شائعه‌سازیها کرده‌اند. گفتم‌: سبحان الله‌! آیا مردمان این سخن را بر زبان رانده‌اند و برای یکدیگر روایت کرده‌اند؟‌! عائشه گفته است‌: آن شب تا دم صبح‌گریستم‌. اشکهایم بند نمی‌آمدند. حتی برای یک لحظه هم چشمانم به خواب نرفتند. صبح نیز گریه می‌کردم‌. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) علی پسر ابوطالب‌، و اسامه پسر زید - رضی‌الله‌عنهما - را فراخواند. این وقتی بودکه وحی بند آمده بود و چیزی نازل نمی‌گردید. درباره فراق اهل و عیالش با ایشان مشورت فرمود. عائشه گفته است‌: اسامه اشاره به پاکی و بیگناهی اهل و عیال پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌کرد، و آنچه از محبت و مودت ایشان در خود سراغ داشت ذکر نمود. اسامه‌گفت‌: آنان اهل و عیال تو هستند ای پیغمبر خدا، و ما جز خیر و خوبی از آنان چیزی نمی‌دانیم‌. ولی علی پسر ابوطالب گفت‌: ای پیغمبر خدا، خدا بر تو تنگ نگرفته است‌. زنان دیگری جز او زیادند. از کنیز بپرس او به تو اطلاع می‌دهد. عائشه گفته است‌: پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) بریره‌[16] را فراخواند، و بدو فرمود: ای بریره‌، آیا از او چیزی دیده‌ای‌که تو را به شک اندازد؟ گفت‌: نه‌، سوگند به‌کسی‌که تو را به حق پیغمبرکرده است‌. من چیزی از او را ندیده‌ام‌که آن را مایه ننگ او بدانم‌، جز این‌که او زن کم سن و سالی بوده است و از خمیر خانواده‌اش به خواب غفلت میرفته است‌. گوسفند می‌آمده است و آن را می‌خورده است‌. عائشه گفته است‌: پیغمیر خدا (صلی الله علیه و سلم) همان روز برخاست و خواست با عبدالله پسر ابی پسر سلول تصفیه حساب‌کند. زمانی که بالای منبر بود برخاست و گفت‌: چه‌کسی داد مرا از مردی می‌گیرد که اذیت و آزار او به اهل و عیال من رسیده است و مرا به درد آورده است‌؟ به خدا سوگند که من از اهل و عیال خود جز خیر و خوبی ندیده‌ام‌. از مردی به بدی یاد کرده‌اندکه جز خیر و خوبی از او مشاهده نکرده‌ام‌، و به پیش اهل و عیال من نرفته است مگر با خود من‌. عائشه‌گفته است‌: سعد پسر معاذ (رضی الله عنه)[17] برخاست وگفت‌: من به خدا سوگند داد دل تو را از او می‌گیرم‌. اگر از قبیله اوس باشد گردنش را می‌زنیم‌، و اگر از میان برادرانمان قبیله خزرج باشد به ما دستور خواهی فرمود و ما دستور تو را در حق او اجراء می‌کنیم‌. سعد پسر عباده (رضی الله عنه) برخاست که رئیس قبیله خزرج بود، و مرد صالحی بود، ولی حمیت و غیرت او را گرفته بود، به سعد پسر معاذ گفت‌: به خدا سوگند دروغ می‌گوئی‌. نه او را خواهی‌کشت و نه توان این کار را داری‌. اسید پسر حضیر (رضی الله عنه) برخاست‌که پسر عموی سعد پسر معاذ بود. به سعد پسر عباده‌گفت‌: به خدا سوگند دروغ می‌گویی‌، ما قطعا او را خواهیم کشت‌. تو مرد منافقی هستی و از منافقان جانبداری و دفاع می‌کنی‌. دو قبیله اوس و خزرج به هیجان و تکان درآمدند، تا بدانجا که خواستند همدیگر را بکشند، در حالی‌که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) بالای منبر بود. ایشان را مرتب به آرامش دعوت می‌فرمود، تا ساکت شدند، و او از منبر پایین آمد ... آن روز نیز پیاپی‌گریستم و اشکهایم بند نمی‌آمد، و خوابم نمی‌برد و چشمانم به خواب نمی‌رفت‌. پدر و مادرم تا دم صبح در پیش من ماندند و نخوابیدند. دو شب و یک روز گریستم‌، تا آنجاکه گمان بردم گریه جگرم را پاره کرده است‌. هنگامی که پدر و مادرم نزد من بودند و من می‌گریستم‌، زنی از انصار آمد و اجازه ورود خواست‌. بدو اجازه دادم‌. او هم نشست و با من‌ گریستن آغاز کرد. هنگامی ‌که ما این چنین به شیون و زاری مشغول بودیم، ناگهان پیغمبرخدا وارد شد و نشست‌. تا آن روزپیش من ننشسته بود، از آن زمان‌که آنچه نمی‌بایست درباره من‌گفته بودند. یک ماه بود بدو درباره من چیزی وحی نشده بود. هنگامی‌که نشست شهادت لا اله‌الاالله را بر زبان جاری‌کرد. آن‌گاه فرمود:
(أما بعد فإنه بلغنی عنک کذا وکذا . فإن کنت بریئة فسیبرئک الله تعالى , وإن کنت ألممت بذنب فاستغفری الله تعالى وتوبی إلیه , فإن العبد إذا اعترف بذنبه ثم تاب تاب الله تعالى علیه).
و امّا ... درباره تو چنین و چنان به من رسیده است‌. اگر بیگناه هستی خدای بزرگوار پاکی تو را اعلام خواهد فرمود. و اگر به گناهی نزدیک گردیده‌ای از خدای بزرگوار درخواست آمرزش کن و توبه نما و به سوی او برگرد، چه وقتی که بنده به گناه خود اقرار کند و آنگاه توبه کند، خدای بزرگوار توبه او را می‌پذیرد.
هنگامی‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) ‌گفتارش را به پایان رسانید، اشکهایم از ریختن باز ایستاد تا آنجاکه احساس نکردم‌که قطره‌ای فرو ریزد. به پدرم‌گفتم‌: به جای من به فرموده‌های پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پاسخ بده. گفت‌: به خدا سوگند نمی‌دانم چه پاسخی به پیغمبر خدا بدهم و بدو چه عرض‌کنم‌. به مادرم‌گفتم‌: تو به جای من به فرموده‌های پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پاسخ بده‌. گفت‌: به خدا سوگند نمی‌دانم چه پاسخی به پیغمبر خدا بدهم و بدو چه عرض کنم ... عائشه‌گفته است‌: من زن کم سن و سالی بودم، خیلی قرآن را نخوانده بودم. پس گفتم‌: به خدا سوگند من می‌دانم شما سخنی را شنیده‌اید که مردمان به یکدیگرگفته‌اند و برای همدیگر نقل نموده‌اند. این سخن بر دل شما نشسته است و استقرار پذیرفته است‌، و آن را راست پنداشته‌اید و بدان باور کرده‌اید. اگر به شما بگویم‌: من قطعاً پاک و بیگناهم‌، سخن مرا تصدیق نمی‌کنید و بدان باور ندارید. و اگر برای شما اقرار به‌گناه‌کنم و خدا هم می‌داندکه من از آن پاک و دورم‌، به من باور می‌کنید و مرا تصدیق می‌نمائید! به خدا سوگند برای خود و برای شما مثالی را نمی‌یابم مگر مثال پدر یوسف را، بدان‌گاه‌که گفت‌:
(فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ).
 
 
(‌و اما کار من‌) صبر جمیل است‌، (‌صبری که جزع و فزع‌، زیبائی آن را نیالاید، و ناشکری و ناسپاسی اجر آن را نزداید و به گناه تبدیل ننماید.) و تنها خدا است که پاید از او یاری خواست در برابر یاوه رسواگرانه‌ای که میگوئید. (یوسف/18)
سپس‌کنار کشیدم و در رختخواب خود دراز کشیدم‌. بدین هنگام می‌دانستم‌که من به خدا سوگند پاک و گناهم، و خداوند بزرگوار پاکی و بیگناهی مرا اعلام می‌دارد. ولیکن گمان نمی‌بردم که خدای بزرگوار درباره من وحی نازل فرماید بدان‌گونه‌که قرائت و تلاوت شود‌. چه‌کار خود را آن اندازه حقیر می‌دیدم و خویشتن را زبون می‌یافتم‌که آن را درخور وحی و شایسته این نمی‌دیدم‌که خدای بزرگوار راجع به من سخن‌گوید و به صورتی مطرح‌شود که قرائت و تلاوت شود. ولی امیدوار بودم‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) خواب ببیند و خدا در آن پاکی و بیگناهی مرا بدو بنماید. به خدا سوگند پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) هنوز از جای خود تکان نخورده بود، وکسی از اهل خانواده بیرون نرفته بودکه خداوند بزرگوار بر پیغمبرخود (صلی الله علیه و سلم) وحی نازل‌کرد. شدت و حدت وحی‌که او را فرا می‌گرفت‌، او را فراگرفت‌. سپس به حال خود درآمد و سنگینی وحی زدود، در حالی‌که می‌خندید. نخستین واژه‌ای‌که فرمود به من گفت‌: ای عائشه خداوند بزرگوار را حمد و سپاس بگو‌. مادرم به من‌گفت‌: بلند شو و به سوی پیغمبرخدا (صلی الله علیه و سلم) ‌برو. گفتم‌: به خدا سوگند بلند نمی‌شوم و به سوی او نمی‌روم‌، وکسی را جز خدای بزرگوار حمد و سپاس نمی‌گویم‌. او است‌که وحی بر پاکی و بیگناهی من نازل فرموده است ... خداوند بزرگوار این چنین وحی نازل فرمود:
(إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالإفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ ...).
کسانی که این تهمت بزرگ را (‌درباره عائشه‌، ام‌المومنین‌) پرداخته و سر هم کرده‌اند، گروهی از خود شما هستند ... ... تا ده آیه ...
وقتی‌که خداوند متعال این آیات را درباره پاکی و بیگناهیم نازل فرمو‌د، ابو‌بکر صدیق (رضی الله عنه) که به مسطح پسر اثاثه به سبب خویشاوندی او، و تنگدست بودن او، بذل و بخشش می‌کرد، گفت‌: به خدا سوگند هرگز به مسطح چیزی نخواهم داد به علت سخنانی‌که درباره عائشه – رضی الله ‌عنها -‌ گفته است‌. خداوند بزرگوار نازل فرمود:
(وَلا یَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَالسَّعَةِ ...).
کسانی که از شما اهل فضیلت و فراخی نعمتند، نباید سوگند بخورند ....
تا می‌رسد به این فرموده‌:
(وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ).
و خدا آمرزگار و مهربان است‌.
پس ابوبکر (رضی الله عنه) گفت‌: بلی به خدا سوگند، من دوست می‌دارم‌که خدا مرا ببخشاید. نفقه و مخارجی راکه برای مسطح تعیین کرده بود دوباره بدو بازگرداند و بدو بخشید، وگفت‌: به خدا سوگند هرگز آن را از او قطع نمی‌کنم و نمی‌برم‌. عائشه -‌رضی‌الله‌عنها -‌گفته است‌: پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) درباره من از زینب دختر جحش سوال‌کرده و فرموده بود:
(یا زینب . ما علمت وما رأیت؟).
ای زینب‌! چه چیز را دانسته‌ای و چه چیز را دیده‌ای‌؟‌.
گفته بود: ای پیغمبر خدا گوش و چشم خود را می‌پایم و مصون می‌نمایم از این‌که چیزی راکه نشنیده‌اند و ندیده اند بدانها نسبت دهم‌. من‌گوش و چشم خود را از عذاب به دور می‌دارم و دروغی را بدانها نسبت نمی‌دهم‌. به خدا سوگند از عایشه جز خیر و خوبی را ندیده و ندانسته‌ام‌. زینب کسی بودکه در میان همسران پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) با من در نزدیک شدن و محبت پیدا کردن در خدمت او مسابقه داشت و خواست بر من برتری‌گیرد. خدا‌ی بزرگوار او را به سبب پرهیزگاری مصون و محفوظ داشت‌. عائشه گفته است‌: خواهرش حمنه با او در این باره دعوا می‌کرد. حمنه از زمره کسانی بو‌دکه در مساله افک به هلاک افتاده‌اند.[18] پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) و اهل بیت او، و ابوبکر (رضی الله عنه) و خانواده‌اش‌، و صفوان پسر معطل‌، و مسلمانان همه‌، یک ماه تمام در همچون فضای خفقان‌آور و خفه‌کننده‌ای زندگی را بسر بردند، و در سایه همچون دردها و رنجهای وحشتناک مساله افک طی‌کردند، افکی که این آیات درباره آن نازل گردیده است‌.
انسان وقتی‌که می‌ایستد در برابر تصویر زشت و هراس‌انگیز این دوره دردناک زندگی پبغمبر (صلی الله علیه و سلم) و در برابر دردها و رنجای ژرف و گزنده عائشه همسر محبوب پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) بدانگاه که زن جوان شانزده ساله‌ای بیش نبوده است‌، سن و سالی‌که لبریز از حساسیت کمرشکن و بلندپروا‌زیهای لطیف و ظریف است‌، بر خود می‌پیچد و به تب و تاب می‌افتد.
هان‌! این عائشه پاک و پاکیزه است‌. هان‌! این او است که در پاکی و پاکیزگی و دل‌پاکی و روشن‌ضمیری و باک‌اندیشی و تصورات زیبای خود، جلوه‌گر است‌. هان‌! این عائشه است‌که تهمت زده می‌شود به والاتر‌ین چیزی‌که بدان می‌بالد. تهمت زده می‌شود به والاترین چیزی‌که بدان می‌بالد. تهمت زده می‌شود به شرافت و ناموسش‌!!! اوکه دختر صدیق است و در خانه وکاشانه پاک و والائی پرورش یافته است و تربیت دیده است‌. به امانت او تهمت زده میشود! اوکه همسر محمّد پسر عبدالله است و از خاندان بنی‏هاشم است‌! اوکه محبوبه نازدار و عزیز دردانه آن دل بزرگ است ... گذشته از همه چیز به ایمان او تهمت زده می‌شود! او که مسلمان نوخاسته و نوجوان پرورده در دامان اسلام است‌! اوکه از روز نخست چشمانش در دامان اسلام بر روی زندگی باز شده است و بر روی جهان لبخند زده است‌! اوکه همسر پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) است‌.
آهای این او است‌که تهمت زده میشود! اوکه پاک و بیگناه و بی‌خبر از هر آلایشی و دور از هرگندنائی است‌. اوکه غافل ازگندکاریهای این و آن است و کم‌ترین احتیاطی ندارد، و انتظار چیزی را هم نمی‌کشد. اوکه منتظر چیزی نیست‌که پاکی و پاکدامنی او را اعلام دارد. انتظار او از آستانه خدا است‌. به آستانه خدا چشم دوخته است و انتظار دارد پیغمر خدا (صلی الله علیه و سلم) خواب ببیند. در خواب بدو نموده شود که او پاک و پاکدامن است و مبرا و مطهر از تهمتی است که بدو زده می‌شود. ولیکن وحی به درنگ می‌افتد. درنگ وحی برای حکمت و فلسفه‌ای است‌که خدا آن را اراده می‌فرماید. یک ماه کامل وحی به تاخیر می‌افتد، در حالی‌که او در همچون عذاب و عقابی می‌سوزد و می‌گدازد.
ای خدا! او چه خبری را از ام مسطح می‌شنود! او از بیماری زار و نزار می‌افتد و درهم شکسته می‌گردد! تبها و لرزها هر دم به سراغش می‌آیند و داغ و تافته‌اش می‌نمایند! غمگین و آشفته به مادرش می‌گوید: سبحان‌الله‌! مردمان این را به یکدیگر می‌گفته‌اند؟‌.. در روایت دیگری آمده است‌که می‌پرسد: آیا پدرم هم از این خبر اطلاع داشته است‌؟ مادرش بدو پاسخ می‌دهد: بلی! باز هم می‌پرسد: آیا پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) نیز آگاه شده است‌؟ مادرش دوباره می‌گوید: بلی او هم میدانسته است‌!
ای وای من‌! ای خدای من‌! پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پیغمبر او که بدو ایمان آورده است و شوهر او است و دوستش می‌دارد، او است که بدو میفرماید:
(أما بعد فإنه بلغنی عنک کذا وکذا . فإن کنت بریئة فسیبرئک الله تعالى , وإن کنت ألممت بذنب فاستغفری الله تعالى وتوبی إلیه , فإن العبد إذا اعترف بذنبه ثم تاب تاب الله تعالى علیه).
و امّا ... درباره تو چنین و چنان به من رسیده است‌. اگر بیگناه هستی خدای بزرگوار پاکی تو را اعلام خواهد فرمود. و اگر به گناهی نزدیک گردیده‌ای از خدای بزرگوار درخواست آمرزش کن و توبه نما و به سوی او برگرد، چه وقتی که بنده به گناه خود اقرار کند و آنگاه توبه کند، خدای بزرگوار توبه او را می‌پذیرد.
او می‌داندکه شوهرش از وی می‌نالد وگلایه دارد، و به پاکی و بیگناهی او یقین ندارد، و بر تهمت او نیز داوری نمی‌نماید و رای صادر نمی‌فرماید. چون هنوز که هنوز است پروردگارش بدو خبر ند‌اده است‌، و از پاکی و بیگناهی‌ای که عائشه از خود سراغ دارد تاکنون پرده برنیفتاده است‌، ولیکن عائشه نمی‌تواند پاکی و بیگناهی خود را اثبات‌کند. این است‌که شبها و روزها را بسر می‌برد در حالی‌که در آن دل بزرگی‌که دوستش می‌دارد و وی را به ژرفای دل خود راه داده است‌، هنوز متهم است‌!
آهای‌! این ابوبکر صدیق است‌که باوقار و حساس و پاکدل است و درد و رنج او را نیش می‌زند. چرا که به ناموس او تهمت زده می‌شود. به دخترش تهمت زده می‌شودکه همسر محمّد (صلی الله علیه و سلم) است‌! محمّدکه رفیق او است‌، رفیقی‌که دوستش می‌دارد و درکنارش می‌آرامد و بدو یقین و اطمینان دارد. پیغمبر او است‌، پیغمبری‌که بدو ایمان دارد و تصدیقش می‌نماید، تصدیقی که از دل به خدا رسیده برمی‌خیزد، و هیچ‌گونه دلیلی بر حقانیت او جز از خودش نمی‌طلبد ... ناگهان درد و رنج بر زبانش روان می‌گردد، و این‌گونه بر آن می‌دود و می‌گوید: به خدا سوگند در جاهلیت نیز همچون تهمتی را به ما نزده‌اند. آیا در اسلام به همچون تهمتی خشنود می‌گردیم‌؟ این سخن پیدا است‌که چه اندازه تلخی و سختی با خویشتن همراه دارد. حتی وقتی‌که دختر بیمار رنجدیده‌اش بدو می‌گوید: بجای من پاسخ پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) را بده‌. با درد و رنج بسیار و ناله‌های خفه شده درگلو می‌گوید: به خدا سوگند نمی‌دانم چه چیز به پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) عرض نمایم‌!
ام رومان - همسر صدیق - رضی‌الله‌‌عنهما -‌که خویشتن را در نزد دختر دردمند و بلازده خود از هر لحاظ شکیبا و خویشتندار نشان می‌داد، دختر بیماری که گریه می‌کند تا آنجاکه گمان می‌برد که گریه جگرش را بدو نیم می‌گرداند، به دخترش می‌گوید: دخترک گرامیم کار را بر خود آسان بگیر. به خدا سوگندکمتر زن زیبائی بوده است که شوهری داشته باشد و شوهرش او را دوست بدارد، و هووهائی هم داشته باشد، مگر این که هووها چیزهای زیادی درباره او خواهند گفت ... ولی این شکیبائی و خویشتنداری از میان برمی‌خیزد. عائشه بدو می‌گوید: به جای من به پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پاسخ بده‌. مادرش همان سخنی را می‌گویدکه جلوتر
/ 0 نظر / 5 بازدید