انسان و خدا

     در عصری دلپذیر، کنار رودی که آرام و با نوایی دلنشین راه خود را می پیمود؛ پدری همراه فرزندش رود را بدرقه می کردند و بچه در حالی که با چشمانش با ماه بازی می کرد پرسید:« ماه را که نگه داشته؟! » پدر سکوت را مدتی تعقیب کرد، با آوایی دلنشین گوش فرزندش را با این جمله نوازش داد: او که همه را آفریده عزیزم!

فرزند: به تنهایی؟

پدر: اگر کس دیگری در کنارش بود، دیگر خدا نبود!

پسر با نهایت خونسردی و کم سالگی خود ختم کلام کرد: حالا برایم ثابت شد چرا پدر دارم! و اینکه چرا او واقعا خداست....!

/ 0 نظر / 14 بازدید