نماز ، دعاهای واجب، دعاهای مستحب اهل سنت
پاکی حضرت عائشه (رضی الله عنه) به روایت قرآن - بخش دوم
۱۳٩۱/۱٢/٦ ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست Agrîge§ | ( نظرات )

   در ادامه بخش اول با تفسیر قرآن به پاکی حضرت عائشه (رضی الله عنه) به روایت تهمت زنان به پیامبر و اهل بیت می پردازیم.

 

قرآن پس از تمام شدن از بیان حکم تهمت زدن ناموسی‌، نمونه‌ای از تهمت ناموسی را ذکر می‌کند. در آن از پلشتی و زشتی گناه پرده برمی‌دارد. این تهمت متوجه خانه پاک و بزرگوار نبوت است‌! متوجه ناموس پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) بزرگوارترین انسانها در پیشگاه خدا است‌! متوجه ناموس دوستش ابوبکر صدیق (رضی الله عنه) بزرگوارترین انسانها در پیشگاه پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) است‌! متوجه مردی از اصحاب، صفوان پسر معطل (رضی الله عنه) است‌! آن‌کسی‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) ‌گواهی می‌دهدکه از او جز خوبی را ندیده است و سراغ نداشته است ... این تهمت‌، یک ماه در مدینه مسلمانان را به خود مشغول می‌دارد.


این تهمت ناموسی‌، داستان مساله افک است‌، مساله‌ای که بدان مرتبه والای بالا سر می‌کشد:
(إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالإفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الإثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ. لَوْلا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُبِینٌ. لَوْلا جَاءُوا عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولَئِکَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذِبُونَ. وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ. إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُمْ مَا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ. وَلَوْلا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَا یَکُونُ لَنَا أَنْ نَتَکَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَکَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ. یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدًا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ. وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ. إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ. وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَنْ یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَا مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ. وَلا یَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَى وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ. إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ. یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ. یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ. الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولَئِکَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ).
کسانی که این تهمت بزرگ را (‌درباره عائشه‌، ام‌المومنین‌) پرداخته و سر هم کرده‌اند، گروهی از خود شما هستند، اما گمان مبرید که این حادثه برایتان بد است‌، بلکه این مساله برایتان خوب است (‌و خیر شما در آن است‌. چرا که : منافقان کوردل از مومنان مخلص جدا، و کرامت بیگناهان را پیدا، و عظمت رنجدیدگان را هویدا می‌کند، برخی از مسلمانان ساده‌لوح را به خود می‌آورد. آنانی که دست به چنین گناهی زده‌اند، هریک به اندازه شرکت در آن اتهام‌، سهم حود را از مسؤولیت و مجازات آن خواهد داشت و) هر کدام از آنان به گناه کاری که کرده است گرفتار می‌آید، و کسی که (‌سردسته آنان در این توطئه بوده و) بخش عظیمی از آن را به عهده داشته است‌، عذاب بزرگ و مجازات سنگینی دارد. چرا هنگامی که این تهمت را می‌شنیدید، نمی‌بایست مردان و زنان مومن نسبت به خود گمان نیک بودن (‌و پاکدامنی و پاکی‌) را نیندیشند و نگویند: این تهمت بزرگ آشکار و روشنی است‌؟ چرا نمی‌بایست آنان (‌موظف شوند) چهار شاهد را حاضر بیاورند تا بر سخن ایشان گواهی دهند؟ اگر چنین گواهانی را حاضر نمی‌آوردند، آنان برابر حکم خدا دروغگو (‌و مستحق تازیانه خوردن‌) بودند. اگر تفضل و مرحمت خدا در دنیا (‌با عدم تعجیل عقوبت‌) و در آخرت (‌با مغفرت‌) شامل حال شما نمی‌شد، هرآینه به سبب خوض و فرو رفتنتان در کار تهمت‌، عذاب سخت و بزرگی گریبانگیرتان می‌گردید. (‌عذاب گریبانگیرتان می‌شد) در آن زمانی که به استقبال این شائعه می‌رفتید و آن را از زبان یکدیگر می‌قاپیدید، و با دهان چیزی پخش می‌کردید که علم و اطلاعی از آن نداشتید، و گمان می‌بردید این‌، مساله ساده و کوچکی است‌، در حالی که در پیش خدا بزرگ بوده (‌و مجازات سختی به دنبال دارد)‌. چرا نمی‌بایستی وقتی که آن را می‌شنیدید، می‌گفتید: ما را نسزد که زبان بدین تهمت بگشائیم، سبحان‌الله‌! این بهتان بزرگی است‌! خداوند نصیحتتان می‌کند، این که اگر مومنید، نکند هرگز چنین کاری را تکرار کنید (‌و خویشتن را آلوده چنین معصیتی سازید. چرا که ایمان راستین با تهمت دروغین سر سازگاری ندارد)‌. خداوند آیات (‌احکام واضح و روشن خود) را برای شما بیان می‌دارد، و خدا بس آگاه (‌است و از نیازهای شما و عوامل بدی و خوبی زندگیتان باخبر است‌) و حکیم است (‌و به مقتضای حکمتش احکام و قوانین را برایتان وضع می‌کند)‌. بی‏گمان کسانی که دوست می‌دارند گناهان بزرگی (‌همچون زنا) در میان مومنان پخش گردد، ایشان در دنیا و آخرت‌، شکنجه و عذاب دردناکی دارند. خداوند می‌داند (‌عواقب شوم و آثار مرگبار اشاعه فحشاء را) و شما نمی‌دانید (‌ابعاد مختلف پخش گناهان و پلشتیها را)‌. اگر فضل و رحمت الهی شامل حال شما نمی‌شد، و اگر خداوند (‌نسبت به شما) مهر و محبت نمی‌داشت (‌آن چنان مجازات بزرگ و کمرشکنی در برابر تهمت زنا به ام‌المومنین برایتان در دنیا تعیین می‌کرد که زندگیتان را تباه می‌کرد)‌. ای مومنان‌! گام به گام شیطان‌، راه نروید و به دنبال او راه نیفتید، چون هرکس گام به گام شیطان راه برود و دنبال او راه بیفتد (‌مرتکب پلشتیها و زشتیها می‌گردد)‌. چرا که شیطان تنها به زشتیها و پلشتیها (‌فرا می‌خواند و) فرمان می‌راند. اگر تفضل و مرحمت الهی شامل شما نمی‌شد هرگز فردی از شما (‌از کثافت گناه، با آب توبه‌) پاک نمی‌گردید، ولی خداوند هرکه را بخواهد (‌از کثافات سیئات‌، با توفیق در حسنات‌، و با پذیرش توبه از او) پاک می‏‎گرداند، و خدا شنوای (‌هر سخنی‌، و) آگاه (‌از هر عملی‌) است‌. کسانی که از شما اهل فضیلت و فراخی نعمتند، نباید سوگند بخورند این که بذل و بخشش خود را از نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا باز می‏‎گیرند (‌به علت این که در ماجرای افک دست داشته و بدان دامن زده‌اند)‌. باید عفو کنند و گذشت نمایند، مگر دوست نمی‌دارید که خداوند شما را بیامرزد؟ (‌همان‌گونه که دوست دارید خدا از لغزشهایتان چشم‌پوشی فرماید، شما نیز اشتباهات دیگران را نادیده بگرید و به اینگونه کارهای خیر ادامه دهید)‌، و خدا آمرزگار و مهربان است (‌پس خویشتن را متادب و متصف به آداب و اوصاف آفریدگارتان سازید)‌. کسانی که زنان پاکدامن بی‌خبر (‌از هرگونه آلودگی و) ایماندار را به زنا متهم می‌سارند، در دنیا و آخرت از رحمت خدا دور و عذاب عظیمی دارند (‌اگر توبه نکنند. آنان عذاب عظیمی دارند) درآن روزی که علیه آنان زبان و دست و پای ایشان بر کارهائی که کرده‌اند گواهی می‌دهند. در آن روز خداوند جزای واقعی آنان را بیکم و کاست بدیشان می‌دهد، و آگاه می‏‎گرداند که خداوند حق آشکار است (‌و روز قیامت در حقانیت پروردگار شک و تردیدی برای سرسخت‌ترین لجوجان هم نمی‌ماند)‌. زنان ناپاک‌، ازآن مردان ناپاکند، و مردان ناپاک‌، ازآن زنان ناپاکند و زنان پاک متعلق به مردان پاکند، و مردان پاک متعلق به زنان پاکند. (‌پس چگونه تهمت می‌زنید به عائشه عفیفه رزین‌، همسر محمّد امین‌، فرستاده رب‌العالمین‌؟‌!) آنان از نسبتهای ناموسی ناروائی که بدانان داده می‌شود مبرا و منزه هستند، (‌و به همین دلیل‌) ایشان از مغفرت الهی برخوردارند و دارای روزی ارزشمندند (‌که بهشت جاویدان و نعمتهای غیرقابل تصور آن است‌)‌.
واقعه این است‌، واقعه افک‌. این حادثه پاک‌ترین نفسهای سراسر تاریخ بشریت را به درد آورد، و دردها و رنجهای طاقت‌فرسائی را بدو تحمیل‌کرد، و ملت مسلمان را مکلف به چشیدن تجربه‌ای نمودکه سخت‌ترین تجربه از تجارب تاریخ دور و دراز بشریت بود. یک ماه تمام دل پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) را و دل عائشه همسر او راکه دوستش می‌داشت‌، و دل صفوان پسر معطل را دچار شک و تردید و اضطر‌اب و پریشانی و درد و رنج طاقت‌فرسا کرد.
بگذاریم عائشه - رضی‌الله‌عنها - داستان این درد و غم جانکاه را روایت‌کند، و از راز این آیات پرده بردارد: زهری از عروه و دیگران‌، و او و آنان از عائشه - رضی‌الله‌ عنها - روایت کرده‌اند، که گفته است‌:
پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) وقتی‌که می‌خواست به سفری برود، میان زنان خود قرعه می‌کشید. قرعه به نام هریک از ایشان بیرون می‌آمد، او را با خود می‏‎برد. در غزوه‌ای قرعه به نام من بیرون آمد.[15] آیه‌های حجاب نازل گردیده بود. من با پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) راهی سفر شدم‌. مرا در کجاوه‌ای جای می‌دادند و برمی‌داشتند. راه رفتیم تا پیغمبر از آن غزوه بپرداخت و برگشت‌. به مدینه نزدیک شدیم‌. اعلان فرمود شبی بار سفر بربندیم و برویم‌. وقتی‌که اعلام کوچ شد پا شدم و از لشکر بیرون رفتم‌. وقتی‌که قضای حاجت را انجام دادم به سوی کاروان برگشتم‌. به سینه‌ام دست زدم‌. گردن‌بندی که از مهره‌های اظفار داشتم پاره شده بود. به محل قضای حاجت برگشتم و آن را جستجو کردم‌. جستجوی آن مدتی مرا به خود مشغول داشت‌. در این وقت کسانی که ازکاروانیان مسؤول برداشتن کجاوه من و کوچ آن بودند، به سوی کجاوه می‌آیند و آن را برمی‏دارند و بر پشت شتر من می‌گذارند و می‌برند. گمان می‌کنند که من درکجاوه هستم‌. در آن روز و روزگار زنان سبک بودند و هنوز چاق و سنگین نشده بودند. ما زنان خوراکیهای فرعی و بخور نمیری داشتیم‌، و آن اندازه نداشتیم که بخوریم و چاق شویم‌. آن افراد وقتی که کجاوه را برمی‏دارند از سبکی آن تعجب نمی‌کنند. کجاوه را برمی‌دارند و می‌روند. من زن کم سن و سالی بودم‌. شتران را برمی‌انگیزند و بار سفر برمی‌بندند و می‌روند. من گردن‌بندم را پیداکردم‌، بعد از آن که سپاه حرکت کرده بود به جایگاه آنان برگشتم‌. کسی در آنجا نمانده بود. همان جائی را پیدا کردم‌که کجاوه من در آنجا بود. گمان بردم آنان دنبال من می‌گردند، و وقتی‌که مرا نخواهند یافت برمی‌گردند مرا با خود خواهند برد. در جای خود نشسته بودم‌. خواب بر چشمان من چیره شد. به خواب رفتم‌. صفوان پسر معطل سلمی ذکوانی‌، موظف بوده است در منزلگاه اتراق شبانه سپاه بماند و بعد از روشن شدن هوا، آنجا را نگاه کند و اسباب و اثاثیه بجا مانده را جمع و به صاحبانش مسترد دارد. بامدادان به انجام وظیفه خود برمی‌خیزد و در جایگاه من سیاهی انسانی را می‌یابدکه خوابیده است‌. به پیش من می‌آید و مرا می‌شناسد. پیش از نزول آیات حجاب مرا دیده بود. باگفتن «انا لله و انا الیه راجعون» او از خواب پریدم‌. به سویم آمد و شتر خود را خواباند. بر دو دست شتر پای گذاشت‌. من سوار شتر شدم‌. زمام شتر را گرفت و حرکت‌کرد. وقتی که سپاه در معرسین فرود آمده بود، ما به سپاه رسیدیم ... آن که درباره‌کار من هلاک گردید، هلاک گردید. کسی که بیشتر به شایعه دامن زد عبدالله پسر ابی پسر سلول بود. به مدینه رسیدیم‌. یک ماه تمام در آنجا بیمار و زار و نزار شدم‌. مردمان درباره سخنان تهمت‌زنندگان افک سخنها می‌گفته‌اند و من متوجه نبوده‌ام‌. چیزی که بر درد من می‌افزود این بود لطفی راکه از پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) هنگام بیماری می‌دیدم این بار نمی‌دیدم‌. به خانه می‌آمد و سلام می‌کرد و می‌فرمود: دخترتان چگونه است‌؟ بعد برمی‌گشت و می‌رفت‌. این امر مرا درباره او به شک و تردید انداخت‌. از این شر و بلا بی‌خبر بودم‌. وقتی که اندکی بهبودی یافتم‌. با حال زاری که داشتم همراه ام مسطح به سوی مناصع که توالت ما بود بیرون رفتم‌. ما زنان تنها شبها بیرون می‌رفتیم‌. من و ام مسطح - او دختر ابوزهم پسر مطلب پسر عبد مناف بود. مادرش دختر صخر پسر عامر خاله ابوبکر صدیق (رضی الله عنه) بود. پسرش مسطح پسر اثاثه پسر عباد پسر مطلب بود - پس از انجام کارمان قدم‌زنان برگشتیم‌. ام مسطح پایش در پیراهنش ‌گیر کرد و فرو افتاد. گفت مرگ بر مسطح! بدو گفتم‌: سخن بسیار بدی گفتی‌. آیا به مردی دشنام می‌دهی که در جنگ بدر شرکت کرده است‌؟ گفت‌: بیچاره نشنیده‌ای که چه گفته است‌؟ گفتم‌: چه گفته است‌؟ مرا از سخنان اهل افک بیاگاهانید. بیماری جدیدی بر بیماریم افزود! هنگامی که به خانه‌ام برگشتم‌، پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) تشریف آورد و فرمود: دخترتان چگونه است‌؟ گفتم‌: اجازه بده به پیش پدر و مادرم برگردم. من در این وقت می‌خواستم از جانب پدر و مادرم کسب خبر کنم و خبر را چنان‌که هست بشنوم‌. پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) به من اجازه فرمود. به پیش پدر و مادرم برگشتم‌. به مادرم‌گفتم‌: مادر عزیز مردمان درباره این خبر چه می‌گویند؟ گفت‌: ای دخترک گرامیم‌کار را بر خود آسان بگیر. به خدا سوگندکمتر زن زیبائی بوده است که شوهرش او را دوست داشته باشد و هووهائی هم داشته باشد، مگر این که هووها سخنان بسیاری را پشت سرش‌گفته‌اند و شائعه‌سازیها کرده‌اند. گفتم‌: سبحان الله‌! آیا مردمان این سخن را بر زبان رانده‌اند و برای یکدیگر روایت کرده‌اند؟‌! عائشه گفته است‌: آن شب تا دم صبح‌گریستم‌. اشکهایم بند نمی‌آمدند. حتی برای یک لحظه هم چشمانم به خواب نرفتند. صبح نیز گریه می‌کردم‌. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) علی پسر ابوطالب‌، و اسامه پسر زید - رضی‌الله‌عنهما - را فراخواند. این وقتی بودکه وحی بند آمده بود و چیزی نازل نمی‌گردید. درباره فراق اهل و عیالش با ایشان مشورت فرمود. عائشه گفته است‌: اسامه اشاره به پاکی و بیگناهی اهل و عیال پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌کرد، و آنچه از محبت و مودت ایشان در خود سراغ داشت ذکر نمود. اسامه‌گفت‌: آنان اهل و عیال تو هستند ای پیغمبر خدا، و ما جز خیر و خوبی از آنان چیزی نمی‌دانیم‌. ولی علی پسر ابوطالب گفت‌: ای پیغمبر خدا، خدا بر تو تنگ نگرفته است‌. زنان دیگری جز او زیادند. از کنیز بپرس او به تو اطلاع می‌دهد. عائشه گفته است‌: پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) بریره‌[16] را فراخواند، و بدو فرمود: ای بریره‌، آیا از او چیزی دیده‌ای‌که تو را به شک اندازد؟ گفت‌: نه‌، سوگند به‌کسی‌که تو را به حق پیغمبرکرده است‌. من چیزی از او را ندیده‌ام‌که آن را مایه ننگ او بدانم‌، جز این‌که او زن کم سن و سالی بوده است و از خمیر خانواده‌اش به خواب غفلت میرفته است‌. گوسفند می‌آمده است و آن را می‌خورده است‌. عائشه گفته است‌: پیغمیر خدا (صلی الله علیه و سلم) همان روز برخاست و خواست با عبدالله پسر ابی پسر سلول تصفیه حساب‌کند. زمانی که بالای منبر بود برخاست و گفت‌: چه‌کسی داد مرا از مردی می‌گیرد که اذیت و آزار او به اهل و عیال من رسیده است و مرا به درد آورده است‌؟ به خدا سوگند که من از اهل و عیال خود جز خیر و خوبی ندیده‌ام‌. از مردی به بدی یاد کرده‌اندکه جز خیر و خوبی از او مشاهده نکرده‌ام‌، و به پیش اهل و عیال من نرفته است مگر با خود من‌. عائشه‌گفته است‌: سعد پسر معاذ (رضی الله عنه)[17] برخاست وگفت‌: من به خدا سوگند داد دل تو را از او می‌گیرم‌. اگر از قبیله اوس باشد گردنش را می‌زنیم‌، و اگر از میان برادرانمان قبیله خزرج باشد به ما دستور خواهی فرمود و ما دستور تو را در حق او اجراء می‌کنیم‌. سعد پسر عباده (رضی الله عنه) برخاست که رئیس قبیله خزرج بود، و مرد صالحی بود، ولی حمیت و غیرت او را گرفته بود، به سعد پسر معاذ گفت‌: به خدا سوگند دروغ می‌گوئی‌. نه او را خواهی‌کشت و نه توان این کار را داری‌. اسید پسر حضیر (رضی الله عنه) برخاست‌که پسر عموی سعد پسر معاذ بود. به سعد پسر عباده‌گفت‌: به خدا سوگند دروغ می‌گویی‌، ما قطعا او را خواهیم کشت‌. تو مرد منافقی هستی و از منافقان جانبداری و دفاع می‌کنی‌. دو قبیله اوس و خزرج به هیجان و تکان درآمدند، تا بدانجا که خواستند همدیگر را بکشند، در حالی‌که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) بالای منبر بود. ایشان را مرتب به آرامش دعوت می‌فرمود، تا ساکت شدند، و او از منبر پایین آمد ... آن روز نیز پیاپی‌گریستم و اشکهایم بند نمی‌آمد، و خوابم نمی‌برد و چشمانم به خواب نمی‌رفت‌. پدر و مادرم تا دم صبح در پیش من ماندند و نخوابیدند. دو شب و یک روز گریستم‌، تا آنجاکه گمان بردم گریه جگرم را پاره کرده است‌. هنگامی که پدر و مادرم نزد من بودند و من می‌گریستم‌، زنی از انصار آمد و اجازه ورود خواست‌. بدو اجازه دادم‌. او هم نشست و با من‌ گریستن آغاز کرد. هنگامی ‌که ما این چنین به شیون و زاری مشغول بودیم، ناگهان پیغمبرخدا وارد شد و نشست‌. تا آن روزپیش من ننشسته بود، از آن زمان‌که آنچه نمی‌بایست درباره من‌گفته بودند. یک ماه بود بدو درباره من چیزی وحی نشده بود. هنگامی‌که نشست شهادت لا اله‌الاالله را بر زبان جاری‌کرد. آن‌گاه فرمود:
(أما بعد فإنه بلغنی عنک کذا وکذا . فإن کنت بریئة فسیبرئک الله تعالى , وإن کنت ألممت بذنب فاستغفری الله تعالى وتوبی إلیه , فإن العبد إذا اعترف بذنبه ثم تاب تاب الله تعالى علیه).
و امّا ... درباره تو چنین و چنان به من رسیده است‌. اگر بیگناه هستی خدای بزرگوار پاکی تو را اعلام خواهد فرمود. و اگر به گناهی نزدیک گردیده‌ای از خدای بزرگوار درخواست آمرزش کن و توبه نما و به سوی او برگرد، چه وقتی که بنده به گناه خود اقرار کند و آنگاه توبه کند، خدای بزرگوار توبه او را می‌پذیرد.
هنگامی‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) ‌گفتارش را به پایان رسانید، اشکهایم از ریختن باز ایستاد تا آنجاکه احساس نکردم‌که قطره‌ای فرو ریزد. به پدرم‌گفتم‌: به جای من به فرموده‌های پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پاسخ بده. گفت‌: به خدا سوگند نمی‌دانم چه پاسخی به پیغمبر خدا بدهم و بدو چه عرض‌کنم‌. به مادرم‌گفتم‌: تو به جای من به فرموده‌های پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پاسخ بده‌. گفت‌: به خدا سوگند نمی‌دانم چه پاسخی به پیغمبر خدا بدهم و بدو چه عرض کنم ... عائشه‌گفته است‌: من زن کم سن و سالی بودم، خیلی قرآن را نخوانده بودم. پس گفتم‌: به خدا سوگند من می‌دانم شما سخنی را شنیده‌اید که مردمان به یکدیگرگفته‌اند و برای همدیگر نقل نموده‌اند. این سخن بر دل شما نشسته است و استقرار پذیرفته است‌، و آن را راست پنداشته‌اید و بدان باور کرده‌اید. اگر به شما بگویم‌: من قطعاً پاک و بیگناهم‌، سخن مرا تصدیق نمی‌کنید و بدان باور ندارید. و اگر برای شما اقرار به‌گناه‌کنم و خدا هم می‌داندکه من از آن پاک و دورم‌، به من باور می‌کنید و مرا تصدیق می‌نمائید! به خدا سوگند برای خود و برای شما مثالی را نمی‌یابم مگر مثال پدر یوسف را، بدان‌گاه‌که گفت‌:
(فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ).
 
 
(‌و اما کار من‌) صبر جمیل است‌، (‌صبری که جزع و فزع‌، زیبائی آن را نیالاید، و ناشکری و ناسپاسی اجر آن را نزداید و به گناه تبدیل ننماید.) و تنها خدا است که پاید از او یاری خواست در برابر یاوه رسواگرانه‌ای که میگوئید. (یوسف/18)
سپس‌کنار کشیدم و در رختخواب خود دراز کشیدم‌. بدین هنگام می‌دانستم‌که من به خدا سوگند پاک و گناهم، و خداوند بزرگوار پاکی و بیگناهی مرا اعلام می‌دارد. ولیکن گمان نمی‌بردم که خدای بزرگوار درباره من وحی نازل فرماید بدان‌گونه‌که قرائت و تلاوت شود‌. چه‌کار خود را آن اندازه حقیر می‌دیدم و خویشتن را زبون می‌یافتم‌که آن را درخور وحی و شایسته این نمی‌دیدم‌که خدای بزرگوار راجع به من سخن‌گوید و به صورتی مطرح‌شود که قرائت و تلاوت شود. ولی امیدوار بودم‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) خواب ببیند و خدا در آن پاکی و بیگناهی مرا بدو بنماید. به خدا سوگند پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) هنوز از جای خود تکان نخورده بود، وکسی از اهل خانواده بیرون نرفته بودکه خداوند بزرگوار بر پیغمبرخود (صلی الله علیه و سلم) وحی نازل‌کرد. شدت و حدت وحی‌که او را فرا می‌گرفت‌، او را فراگرفت‌. سپس به حال خود درآمد و سنگینی وحی زدود، در حالی‌که می‌خندید. نخستین واژه‌ای‌که فرمود به من گفت‌: ای عائشه خداوند بزرگوار را حمد و سپاس بگو‌. مادرم به من‌گفت‌: بلند شو و به سوی پیغمبرخدا (صلی الله علیه و سلم) ‌برو. گفتم‌: به خدا سوگند بلند نمی‌شوم و به سوی او نمی‌روم‌، وکسی را جز خدای بزرگوار حمد و سپاس نمی‌گویم‌. او است‌که وحی بر پاکی و بیگناهی من نازل فرموده است ... خداوند بزرگوار این چنین وحی نازل فرمود:
(إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالإفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ ...).
کسانی که این تهمت بزرگ را (‌درباره عائشه‌، ام‌المومنین‌) پرداخته و سر هم کرده‌اند، گروهی از خود شما هستند ... ... تا ده آیه ...
وقتی‌که خداوند متعال این آیات را درباره پاکی و بیگناهیم نازل فرمو‌د، ابو‌بکر صدیق (رضی الله عنه) که به مسطح پسر اثاثه به سبب خویشاوندی او، و تنگدست بودن او، بذل و بخشش می‌کرد، گفت‌: به خدا سوگند هرگز به مسطح چیزی نخواهم داد به علت سخنانی‌که درباره عائشه – رضی الله ‌عنها -‌ گفته است‌. خداوند بزرگوار نازل فرمود:
(وَلا یَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَالسَّعَةِ ...).
کسانی که از شما اهل فضیلت و فراخی نعمتند، نباید سوگند بخورند ....
تا می‌رسد به این فرموده‌:
(وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ).
و خدا آمرزگار و مهربان است‌.
پس ابوبکر (رضی الله عنه) گفت‌: بلی به خدا سوگند، من دوست می‌دارم‌که خدا مرا ببخشاید. نفقه و مخارجی راکه برای مسطح تعیین کرده بود دوباره بدو بازگرداند و بدو بخشید، وگفت‌: به خدا سوگند هرگز آن را از او قطع نمی‌کنم و نمی‌برم‌. عائشه -‌رضی‌الله‌عنها -‌گفته است‌: پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) درباره من از زینب دختر جحش سوال‌کرده و فرموده بود:
(یا زینب . ما علمت وما رأیت؟).
ای زینب‌! چه چیز را دانسته‌ای و چه چیز را دیده‌ای‌؟‌.
گفته بود: ای پیغمبر خدا گوش و چشم خود را می‌پایم و مصون می‌نمایم از این‌که چیزی راکه نشنیده‌اند و ندیده اند بدانها نسبت دهم‌. من‌گوش و چشم خود را از عذاب به دور می‌دارم و دروغی را بدانها نسبت نمی‌دهم‌. به خدا سوگند از عایشه جز خیر و خوبی را ندیده و ندانسته‌ام‌. زینب کسی بودکه در میان همسران پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) با من در نزدیک شدن و محبت پیدا کردن در خدمت او مسابقه داشت و خواست بر من برتری‌گیرد. خدا‌ی بزرگوار او را به سبب پرهیزگاری مصون و محفوظ داشت‌. عائشه گفته است‌: خواهرش حمنه با او در این باره دعوا می‌کرد. حمنه از زمره کسانی بو‌دکه در مساله افک به هلاک افتاده‌اند.[18] پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) و اهل بیت او، و ابوبکر (رضی الله عنه) و خانواده‌اش‌، و صفوان پسر معطل‌، و مسلمانان همه‌، یک ماه تمام در همچون فضای خفقان‌آور و خفه‌کننده‌ای زندگی را بسر بردند، و در سایه همچون دردها و رنجهای وحشتناک مساله افک طی‌کردند، افکی که این آیات درباره آن نازل گردیده است‌.
انسان وقتی‌که می‌ایستد در برابر تصویر زشت و هراس‌انگیز این دوره دردناک زندگی پبغمبر (صلی الله علیه و سلم) و در برابر دردها و رنجای ژرف و گزنده عائشه همسر محبوب پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) بدانگاه که زن جوان شانزده ساله‌ای بیش نبوده است‌، سن و سالی‌که لبریز از حساسیت کمرشکن و بلندپروا‌زیهای لطیف و ظریف است‌، بر خود می‌پیچد و به تب و تاب می‌افتد.
هان‌! این عائشه پاک و پاکیزه است‌. هان‌! این او است که در پاکی و پاکیزگی و دل‌پاکی و روشن‌ضمیری و باک‌اندیشی و تصورات زیبای خود، جلوه‌گر است‌. هان‌! این عائشه است‌که تهمت زده می‌شود به والاتر‌ین چیزی‌که بدان می‌بالد. تهمت زده می‌شود به والاترین چیزی‌که بدان می‌بالد. تهمت زده می‌شود به شرافت و ناموسش‌!!! اوکه دختر صدیق است و در خانه وکاشانه پاک و والائی پرورش یافته است و تربیت دیده است‌. به امانت او تهمت زده میشود! اوکه همسر محمّد پسر عبدالله است و از خاندان بنی‏هاشم است‌! اوکه محبوبه نازدار و عزیز دردانه آن دل بزرگ است ... گذشته از همه چیز به ایمان او تهمت زده می‌شود! او که مسلمان نوخاسته و نوجوان پرورده در دامان اسلام است‌! اوکه از روز نخست چشمانش در دامان اسلام بر روی زندگی باز شده است و بر روی جهان لبخند زده است‌! اوکه همسر پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) است‌.
آهای این او است‌که تهمت زده میشود! اوکه پاک و بیگناه و بی‌خبر از هر آلایشی و دور از هرگندنائی است‌. اوکه غافل ازگندکاریهای این و آن است و کم‌ترین احتیاطی ندارد، و انتظار چیزی را هم نمی‌کشد. اوکه منتظر چیزی نیست‌که پاکی و پاکدامنی او را اعلام دارد. انتظار او از آستانه خدا است‌. به آستانه خدا چشم دوخته است و انتظار دارد پیغمر خدا (صلی الله علیه و سلم) خواب ببیند. در خواب بدو نموده شود که او پاک و پاکدامن است و مبرا و مطهر از تهمتی است که بدو زده می‌شود. ولیکن وحی به درنگ می‌افتد. درنگ وحی برای حکمت و فلسفه‌ای است‌که خدا آن را اراده می‌فرماید. یک ماه کامل وحی به تاخیر می‌افتد، در حالی‌که او در همچون عذاب و عقابی می‌سوزد و می‌گدازد.
ای خدا! او چه خبری را از ام مسطح می‌شنود! او از بیماری زار و نزار می‌افتد و درهم شکسته می‌گردد! تبها و لرزها هر دم به سراغش می‌آیند و داغ و تافته‌اش می‌نمایند! غمگین و آشفته به مادرش می‌گوید: سبحان‌الله‌! مردمان این را به یکدیگر می‌گفته‌اند؟‌.. در روایت دیگری آمده است‌که می‌پرسد: آیا پدرم هم از این خبر اطلاع داشته است‌؟ مادرش بدو پاسخ می‌دهد: بلی! باز هم می‌پرسد: آیا پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) نیز آگاه شده است‌؟ مادرش دوباره می‌گوید: بلی او هم میدانسته است‌!
ای وای من‌! ای خدای من‌! پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پیغمبر او که بدو ایمان آورده است و شوهر او است و دوستش می‌دارد، او است که بدو میفرماید:
(أما بعد فإنه بلغنی عنک کذا وکذا . فإن کنت بریئة فسیبرئک الله تعالى , وإن کنت ألممت بذنب فاستغفری الله تعالى وتوبی إلیه , فإن العبد إذا اعترف بذنبه ثم تاب تاب الله تعالى علیه).
و امّا ... درباره تو چنین و چنان به من رسیده است‌. اگر بیگناه هستی خدای بزرگوار پاکی تو را اعلام خواهد فرمود. و اگر به گناهی نزدیک گردیده‌ای از خدای بزرگوار درخواست آمرزش کن و توبه نما و به سوی او برگرد، چه وقتی که بنده به گناه خود اقرار کند و آنگاه توبه کند، خدای بزرگوار توبه او را می‌پذیرد.
او می‌داندکه شوهرش از وی می‌نالد وگلایه دارد، و به پاکی و بیگناهی او یقین ندارد، و بر تهمت او نیز داوری نمی‌نماید و رای صادر نمی‌فرماید. چون هنوز که هنوز است پروردگارش بدو خبر ند‌اده است‌، و از پاکی و بیگناهی‌ای که عائشه از خود سراغ دارد تاکنون پرده برنیفتاده است‌، ولیکن عائشه نمی‌تواند پاکی و بیگناهی خود را اثبات‌کند. این است‌که شبها و روزها را بسر می‌برد در حالی‌که در آن دل بزرگی‌که دوستش می‌دارد و وی را به ژرفای دل خود راه داده است‌، هنوز متهم است‌!
آهای‌! این ابوبکر صدیق است‌که باوقار و حساس و پاکدل است و درد و رنج او را نیش می‌زند. چرا که به ناموس او تهمت زده می‌شود. به دخترش تهمت زده می‌شودکه همسر محمّد (صلی الله علیه و سلم) است‌! محمّدکه رفیق او است‌، رفیقی‌که دوستش می‌دارد و درکنارش می‌آرامد و بدو یقین و اطمینان دارد. پیغمبر او است‌، پیغمبری‌که بدو ایمان دارد و تصدیقش می‌نماید، تصدیقی که از دل به خدا رسیده برمی‌خیزد، و هیچ‌گونه دلیلی بر حقانیت او جز از خودش نمی‌طلبد ... ناگهان درد و رنج بر زبانش روان می‌گردد، و این‌گونه بر آن می‌دود و می‌گوید: به خدا سوگند در جاهلیت نیز همچون تهمتی را به ما نزده‌اند. آیا در اسلام به همچون تهمتی خشنود می‌گردیم‌؟ این سخن پیدا است‌که چه اندازه تلخی و سختی با خویشتن همراه دارد. حتی وقتی‌که دختر بیمار رنجدیده‌اش بدو می‌گوید: بجای من پاسخ پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) را بده‌. با درد و رنج بسیار و ناله‌های خفه شده درگلو می‌گوید: به خدا سوگند نمی‌دانم چه چیز به پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) عرض نمایم‌!
ام رومان - همسر صدیق - رضی‌الله‌‌عنهما -‌که خویشتن را در نزد دختر دردمند و بلازده خود از هر لحاظ شکیبا و خویشتندار نشان می‌داد، دختر بیماری که گریه می‌کند تا آنجاکه گمان می‌برد که گریه جگرش را بدو نیم می‌گرداند، به دخترش می‌گوید: دخترک گرامیم کار را بر خود آسان بگیر. به خدا سوگندکمتر زن زیبائی بوده است که شوهری داشته باشد و شوهرش او را دوست بدارد، و هووهائی هم داشته باشد، مگر این که هووها چیزهای زیادی درباره او خواهند گفت ... ولی این شکیبائی و خویشتنداری از میان برمی‌خیزد. عائشه بدو می‌گوید: به جای من به پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پاسخ بده‌. مادرش همان سخنی را می‌گویدکه جلوتر شوهرش گفته است‌: به خدا سوگند نمی‌دانم چه چیز به پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) عرض نمایم‌!
و امّا مسلمان پاک و پاکدامن و مجاهد در راه خدا، صفوان پسر معطل‌، متهم می‌شود به خیانت‌کردن به پیغمبرش‌! متهم می‌گرددکه به همسر پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) خیانت‌کرده است‌! این است که به اسلام او، و به شرافت او، و به جوانمردی او، تهمت زده می‌شود! بدو تهمت زده می‌شود در هر آنچه بدان این صحابی بزرگ افتخار می‌کند و بدان می‌بالد! او هم از همه این تهمتها پاک و بیگناه است‌. او متهم به اتهام ستمگرانه‌ای می‌گردد، اتهامی‌که دلش آن را تصور هم نمی‌کند و به خیالش نیز نمی‌گذرد. این است که می‌گوید: سبحان‌الله‌! به خدا سوگند هرگز دوش زنی را لخت نکرده‌ام‌. او میداندکه حسان پسر ثابت این دروغ شاخدار افک را درباره او پخش‌کرده است‌. خود را نمی‌تواند نگاه دارد. به سوی او می‌رود و با شمشیر بر سرش می‌زند، ضربه‌ای بدو می‌زندکه اندکی میماند او را هلاک‌کند. چیزی که او را برآن می‌دارد که بر روی شخص مسلمانی شمشیر بکشد -‌کاری‌که حرام است و از آن نهی شده است -‌ درد و رنجی است‌که فراتر از تحمّل و بالاتر از توان او است‌. درد و رنج او بدانجا رسیدکه نتواند زمام دل مجروح و درون زخمی خود را نگه دارد!
گذشته از او، این پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) است‌. اوکه پیغمبر خدا است‌، و فردی از اوج خاندان بنی‌هاشم است ... او که آن جایگاه او است به همسرش تهمت زده می‌شود! به چه‌کسی‌؟ به عائشه‌ای‌که جای دختر و همسر و محبوبه او را دارد. هان‌! این او است‌که به پاکی فراش او تهمت زده می‌شود. اوکه پاک است و پاکی از سراپای وجودش ریزان است‌. هان‌! این او است که به حفاظت و صیانت حرمت او تهمت زده می‌شود. به کسی تهمت زده می‌شود که او قیوم و سرپرست زنان امّت خود است‌. هان! این او است‌که بدو تهمت زده می‌شود، در حالی‌که او در پناه حفاظت و صیانت خدا است‌، و او پیغمبر است و مصون و محفوظ از هر نوع بدی و پلشتی‌.
هان‌! این پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌که به همه چیز او تهمت زده می‌شود، وقتی‌که به عائشه - رضی‌الله‌‌عنها - تهمت زده می‌شود. به فراش و ناموس و دل و رسالت او تهمت زده می‌شود. تهمت زده می‌شود به هر چیزی‌که یک شخص عرب بدان می‌نازد و می‌بالد، و به هر چیزی‌که پیغمبری بدان می‌نازد و می‌بالد ... هان‌! این او است‌که به همه این چیزهای او تهمت زده می‌شود. مردمان یک ماه‌کامل در مدینه آن را برای یکدیگر روایت می‌کنند و دهان به دهان می‌گردانند، و او نمی‌تواند سر راه آن را بگیرد. خدا به خاطر حکمت و فلسفه‌ای که خودش مصلحت می‌داند یک ماه کامل به ترک این کار می‌گوید و چیزی در روشنگری آن نمی‌گوید. محمّد (صلی الله علیه و سلم) انسان است و همه دردها و رنجهائی را می‌چشد که انسان در همچون موقعیت دردناک و رنج‌آوری می‌چشد. درد و رنج ننگ و عار را می‌چشد. درد دل و نیش قلب را می‌چشد. بالاتر از اینها تنهائی و هراسی را می‌چشد که شبها خواب از دیدگان او می‌رباید. تنهائی و بی‌بهره‌مند از نور یزدان جهان را می‌چشد، نوری که الفت و عادت داشته است که پرتو آن‌، راه را برایش روشن نماید ... شک و تردید در دلش دست‌اندرکار و در گشت و گذار است‌. هرچند که قرائن و نشانه‌های زیادی بر پاکی و پاکدامنی اهل و عیالش در دست است‌، ولی درنهایت بدیق قرائن و نشانه‌ها اطمینان ندارد. این تهمت در مدینه بوی بد خود را می‌پراکند. دل بشری او هم‌که عاشق همسر کوچک خود است با شک و تردید عذاب می‌بیند. او هم نمی‌تواند شک و تردید را از دل براند. چراکه هرکه هست انسان است‌، و از همین واکنشهای بشری متاثر و منفعل می‌شود. شوهری است‌که نمی‌تواند ببیند فراش او مورد طعنه قرار می‌گیرد و تهمت آن را می‌پساید. مردی است‌که وقتی دانه شک و تردید در دلش جای می‌گیرد، بزرگ می‌شود و می‌آماسد، وکندن جوانه آن بدون دلیل و برهان قاطعانه‌، برای او سخت و دشوار است‌.
هان‌! این او است‌که دشواریها و سختیها بر اوکه تنهای تنها است سنگینی می‌کند. این است که کسی را به پیش اسامه پسر زید می‌فرستد، اسامه پسر زیدکه خویشاوند و محبوب دل او است ... کسی را هم به پیش علی پسر ابوطالب می‌فرستد،‌که پسر عموی او و تکیه‌گاه او است‌. از آن دو نفر رایزنی می‌کند و درباره کار ویژه خودش با ایشان مشورت مینماید. علی‌که از خویشاوندان نزدیک محمّد (صلی الله علیه و سلم) بود، و بدین خاطر درباره این موقعیت بسیار حساس بود، وگذشته از اینها بسی نگران درد و رنجی بودکه دل محمّد (صلی الله علیه و سلم) را فشار می‌داد، و پسر عموی او بود و خویشتن را ضامن سلامت او می‌دید، بدو پیشنهادکردکه خدا بر او سخت نگرفته است و می‌تواند با زن دیگری ازدواج‌کند. در عین حال عائشه را نگاه دارد. تا بدین وسیله دل پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) بیارامد و پریشان نشود. ولی اسامه می‌دانست که چه محبت و مودتی در دل پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) راجع به اهل و عیال خود است‌، و چه درد و رنجی از فراق او بدو دست خواهد داد، این است اشاره به طهارت و پاکی‌ای می‌کندکه از ام‌ا‌لمومنین سراغ دارد، و تهمت‌زنندگان را دروغگو می‌نامد. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) غم و اندوه انسان را دارد، و به پریشانی و نگرانی انسان‌گرفتار است‌. از سخن اسامه‌، و ازگواهی‌کنیز توان و نیروئی به هم می‌رساند، و از این سخن و از آن‌گواه استمداد می‌جوید و آنها را در مسجد به مردمان می‌گوید. داد دل میخواهد ازکسانی که ناموس او را مورد تاخت و تاز قرار داده‌اند، و به اهل و عیال او تهمت زده‌اند، و به مردی تهمت زده‌اند که یکی از بزرگان بافضیلت مسلمانان است وکسی از او بدی و پلشتی ندیده است ... درنتیجه‌کشمکش و درگیری میان اوس و خزرج درمی‌گیرد. آنان در مسجد پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) و در خدمت پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) مانور می‌روند وکمی می‌ماند به سوی یکدیگر بپرند. این کار می‌رساند چه فضای شگفتی بر سرگروه مسلمانان در این دوره و زمان سایه انداخته است‌، و چگونه پاکی و والائی رهبری خدشه‌دارگردیده است‌، و چگونه این امر درون پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) را نیش می‌زده است و آزار می‌داده است‌. بدان هنگام که نوری‌که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) عادت داشته است آن را یار و مددکار خود ببیند، هم اینک راه را برای او روشن نمی‌گرداند! ناگهان پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) برمی‌خیزد و به پیش خود عائشه می‌رود و آشکارا چیزی را با او در میان می‌نهد که مردمان می‌گویند، و از او می‌خواهد بیان‌کافی و شافی در این باره بگوید و دل را راحت‌کند!
هنگامی‌که دردها و رنجها بدین‌گونه به اوج خود می‌رسد، پروردگارش بدو مهر و عطوفت می‌فرماید. قرآن نازل می‌شود و پاکی و پاکدامنی عائشه صدیقه طاهره را، و بیگناهی بیت نبوت پاک والا را اعلان می‌فرماید، و پرده از منافقانی برمی‏دارد که همچون تهمت بزرگ و دروغ شاخدار افک را سر هم آورده‌اند و به هم بافته‌اند و روایت نموده‌اند‌. و راه راست را برای گروه مسلمانان در رویاروی شدن با همچون کار بزرگی ترسیم می‌نماید.
عائشه درباره این قرآنی‌که نازل می‌گردد،‌گفته است‌: ‌من آن وقت به خدا سوگند می‌دانستم‌که بیگناهم‌، و خداوند بزرگوار مرا تبرئه می‌فرماید و پاکی مرا اعلام می‌فرماید، ولی من گمان نمی‌بردم که خدای بزرگوار درباره‌کار و بار من وحی نازل‌کندکه قرائت و تلاوت شود. من خود را بسی‌کوچکتر و ناچیزتر از آن می‌دیدم‌که یزدان درباره من به‌گونه‌ای صحبت فرماید که قرائت و تلاوت گردد. امّا من امیدوار بودم‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) خواب ببیند و در آن‌، یزدان بیگناهی مرا بدو نماید».
امّاکار - همان‌گونه‌که در عرضه آیات پدیدار می‌آید - تنها مربوط به عائشه – رضی الله‌ ‌عنها -‌نبوده است و تنها به شخص او محدود نگردیده است‌. بلکه از او فراتر رفته است و به شخص پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) به وظیفه او در میان مردمان در آن روز و روزگار رسیده است‌. و بلکه از این هم تجاوز کرده است و به پیوند او با پروردگارش و به جملگی رسالتش‌گره خورده است و ارتباط پیدا کرده است‌. داستان افک تنها متوجه عائشه نبوده است و بس‌. بلکه تیر تهمتی بوده است‌که به سوی عقیده به شخص پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) و بنیانگذار عقیده‌، نشانه‌روی شده است و پرتاب‌گردیده است ... به خاطر همین‌، یزدان قرآن را نازل فرموده است تا قضیه از خود درآورده شده را شرح و بسط دهد، و نیرنگی را برگرداندکه از پیش ساخته شده است و توطئه آ‌ن چیده شده است‌، و عهده‌دار اداره پیکاری شود که بر ضد اسلام و بر ضد پیغمبر اسلام تهیه دیده شده است‌، و پرده از حکمت والائی برداردکه در فراسوی همه اینها قرار دارد، و جز خدا از آن آگاه نیست‌:
(إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالإفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الإثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ).
کسانی که این تهمت بزرگ را (‌درباره عائشه‌، ام‌المومنین‌) پرداخته و سر هم کرده‌اند، گروهی از خود شما هستند، امّا گمان مبرید که این حادثه برایتان بد است‌، بلکه این مساله برایتان خوب است (‌و خیر شما در آن است‌. چرا که‌: مناققان کوردل از مومنان مخلص جدا، و کرامت بیگناهان را پیدا، و عظمت رنجدیدگان را هویدا می‌کند، برخی از مسلمانان ساده‌لوح را به خود می‌آورد. آنانی که دست به چنین گناهی زده‌اند، هریک به اندازه شرکت در این اتهام، سهم خود را از مسئولیت و مجازات آن خواهد داشت و) هر کدام از آنان به گناه کاری که کرده است گرفتار می‌آید، و کسی که (‌سردسته آنان در این توطئه بوده و) بخش عظیمی از آن را به عهده داشته است‌، عذاب بزرگ و مجازات سنگینی دارد.
آنان نه فر‌دند و نه افرادند. بلکه آنان «‌عصبه‌: گروه، دسته‌» و مجموعه‌ای هستندکه دارای هدف یگانه‌ای می‏‎باشند. عبدالله پسر ابی پسر سلول‌، تنها کسی نبود که این رخداد افک را به راه انداخته است‌. بلکه او کسی است‌که قسمت اعظم این حادثه را عهده‌دار گردیده است و آن را به راه انداخته است‌. او نماینده گروهی از یهودیان یا منافقان است‌، آن یهودیان و منافقانی‌که از جنگ آشکار با اسلام ناتوان و درمانده بوده‌اند، و در پس پرده اسلام خویشتن را پنهان داشته‌اند تا نهانی بر ضد اسلام به مکر وکید بنشینند. حادثه افک یکی از نیرنگهای کشنده ایشان بود. سپس مسلمانان گول آن را خوردند، وکسانی از ایشان در این قضیه فرورفتند و به گرداب آن درافتادند، از قبیله حمنه دختر جحش‌، و حسان پسر ثابت، و مسطح پسر اثاثه‌. امّا اصل تدبیر افک از سوی آن‌گروه بوده است و ابن‌سلول سردستگی ایشان را داشته است‌، ابن سلولی که پنهانکار و نیرنگبازی بوده است‌که در پیکار شخص خود را نشان نداده است‌، و آشکارا چیزی نگفته است که بدان‌گرفتار آید و به سوی حد رانده شود. بلکه مساله را درگوشی میان اطرافیان خودگفته است و آن را نهانی با کسانی در میان نهاده است که بدیشان اطمینان داشته است‌، و دانسته است که بر او گواهی نمی‌دهند. تدبیرکار به گونه‌ای ماهرانه وکثیف بود که توانست یک ماه‌کامل مدینه را به زلزله و تب و تاب اندازد، و زبان‌ها در پاک‌ترین و پرهیزگارترین محیطها و مکانها آن را بگو‌یند و نقل مجالس‌کنند!
روند قرآنی به بیان چنین حقیقتی می‌پردازد تا بزرگی حادثه را بنماید، و ژرفی ریشه‌ها را نشان دهد، و گروهی را آشکار سازد که در فراسوی این حادثه چمباتمه زده‌اند و به مکر وکید دقیق و ژرف و پستی با اسلام و مسلمین نشسته‌اند.
آن‌گاه روند قرآنی با شتاب به اطمینان بخشیدن مسلمانان از سرانجام این مکر وکید می‌پردازد:
(لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ).
گمان مبرید که این حادثه برایتان بد است‌، بلکه این مساله برایتان خوب (‌و خیر شما در آن است‌)‌.
این حادثه برایتان خوب است‌. چه پرده برمی‌دارد از نیرنگبازانی‌که به اسلام نیرنگ می‌زنند. با تهمت زدن به شخص پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌و به اهل بیت او. این حادثه برای مسلمانان روشن می‌سازد که لازم است تهمت ناموسی تحریم‌گردد، و تهمت‌زنندگان دستگیر شوند و بدیشان حدی زده شود که یزدان واجب گردانده است‌. اندازه خطرهائی را هم تعیین می‌کند که گروه مسلمانان را احاطه می‌کند اگر زبانها آزاد شوند به تهمت زدن به زنان پاکدامن بی‏خبر از هرجا و دور از هرگناه و مومن بپردازند. اگر زبانها در این مسیر آزادگردند، دیگر در حدود و ثغوری نمی‌ایستند و مرزی نمی‌شناسند. بلکه بالاتر و فراتر می‌روند تا به والاترین و شریف‌ترین مقامها نیز برسند، و به سوی بالاترین سرها نیزگردن بیفرازند، و آن وقت مردمان هرگونه حفاظتی و هر نوع صیانتی و هر جور تقوائی و هر قسم شرم و حیائی را از دست می‌دهند. 
این حادثه خیر است‌، چون یزدان سبحان بدین مناسبت برای گروه مسلمانان پرده از برنامه راست و درستی را برمی‌داردکه باید در مقابله و رویاروئی با همچون کار بزرگی درپیش گرفت‌.
امّا دردها و رنجهائی‌که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) و اهل بیت او، وگروه مسلمانان همگی چشیدند و دیدند، بهای تجربه‌ای بود که آموختند، و مالیات امتحانی بود که دارند، و واجب بود که آن را بپردازند!
کسانی‌که در مساله افک فرورفتند و به‌گناه آن‌گرفتار آمدند، هریک از آنان به اندازه سهمی‌که در این گناه داشته است به عذاب دچار می‌آید:
(لَکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الإثْمِ).
هر کدام از آنان به گناه کاری که کرده است گرفتار می آید.
هریک از ایشان نصیب و بهره‌ای از سرانجام بد در پیشگاه خدا دارد. آنان بدترین چیز را به دست آورده‌اند که گناه است و در دنیا و در آخرت عقاب و عذاب آن را می‌بینند:
(وَالَّذِی تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ).
و کسی که (‌سردسته آنان در این توطئه بوده و) بخش عظیمی از آن را به عهده داشته است‌، عذاب بزرگ و مجازات سنگینی دارد.
عذاب عظیمی دارد به اندازه نصیب و بهره‌ای‌که از آن جرم عظیم مرتکب شده است‌. آن کسی که بخش عظیمی از آن را به عهده داشته است‌، و رهبری حمله را عهده‌دار بوده است‌، و نصیب زیادی از این جرم و جنایت را برده است‌، عبدالله پسر ابی پسر سلول است که سردسته منافقان‌، و بردارنده پرچم مکر وکید بوده است‌. او دانسته است چگونه جایگاه کشش را برگزیند و ازکجا نشانه رود. اگر خدا او را احاطه نمی‌فرمود و نگهدار دین خود و نگهبان پیغمبر خویش نمی‌بود و گروه مسلمانان را نمی‌پائید، آنچه اندر وهم ناید آن می‌شد ... روایت شده است وقتی‌که صفوان پسر معطل کجاوه ام‌ا‌لمومنین را می‌برد، ابن‌سلول که در میان اشراف قوم خود نشسته بود، گفت‌: این چه کسی است‌؟ گفتند: عائشه - رضی‌الله‌‌عنها - ... گفت‌: به خدا سوگند عائشه از صفوان‌، و صفوان از عائشه سالم به در نرفته است‌. سپس‌گفت‌: زن پیغمبرتان با مردی شب را تا صبح به سر برده است‌، آن‌گاه آن مردکجاوه او را می‌برد!
این سخن زشت و پلشتی بودکه‌گفت‌، و آن را به وسیله گروه نفاق‌، و با وسائل‌کجروانه پخش و شائع کرد. آن اندازه خبیث وکثیف کار کرد که مدینه طنین‌انداز از تهمت ناروائی شدکه باور ناکردنی بود و همه قرائن و علائم آن را تکذیب می‌کردند. حتی بر زبانهای مسلمانان می‌رفت بدون این که خویشتنداری و پرهیزگاری‌کنند! و یک ماه‌کامل موضوع سخنها و صحبتهایشان‌گردید! این تهمت آن اندازه روشن بودکه می‌بایست همین شنیده می‌شد نفی می‌گردید و بعید شمرده می‌شد.
انسان امروزه که می‌شنود تعجب می‌کند و به هراس می‌افتد که چگونه همچون تهمت نابجا و ناروائی در فضای آن روزی گروه مسلمانان رواج پیدا می‌کند! و به گونه‌ای درمی‌آید که همچون آثار سوء بزرگ و سترگ را در پیکره‌گروه مسلمانان پدید آورد، و مایه این همه دردها و رنجهای تو‌انفرسا در دل پاک‌ترین و بزرگ‌ترین افراد گردد.
پیکار آن اندازه فراخ بوده است‌که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) درگیر آن گردیده است‌، وگروه مسلمانان آن روزی بدان فرو رفته‌اند، و اسلام درگیر آن شده است‌. پیکار بزرگی بوده است‌. چه‌بسا بزرگ‌ترین پیکارهائی بوده است که پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) درگیر آن گردیده ا‌ست‌، و از آن پیروزمندانه بیرون آمده است با فرو خوردن دردها و رنجهای بزرگی‌که داشته است‌، و با حفظ وقار و عظمت دل و صبر جمیلی‌که بهره‌مند از آنها بوده و درپیش‌گرفته است‌. یک‌کلمه هم از او نقل نشده است که دال بر نماندن شکیبائی او، و دال بر ضعف تحمّل او باشد. در حالی‌که دردها و رنجهائی پیاپی او را هدف تیرهای خودگرفته‌اند و به سویش نشانه رفته‌اندکه چه‌بسا بزرگ‌ترین دردها و رنجهائی بوده‌اند که در زندگانیش گریبانگیرش گردیده‌اند. خطری هم که از ناحیه این تهمت نابجا و ناروا متوجه اسلام شده است‌، از زمره شدیدترین و سخت‌ترین خطرهائی بوده است که در تاریخ اسلام به وقوع پیوسته است‌.
اگر هر مسلمانی آن روز درباره همچون مساله‌ای با دل خود رایزنی می‌کرد، دلش برایش رای و نظر صادر می‌کرد، و اگر هر مسلمانی آن روز به منطق فطرت رجوع می‌کرد، منطق فطرت او را رهنمود و رهنمون می‌نمود. قرآن مجید مسلمانان را بدین برنامه در رویاروئی با امور متوجه می‌سازد، و آن را نخستین‌گام در حکم برکارها و قضاوت درکارها می‌داند:
(لَوْلا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُبِینٌ).
چرا هنگامی که این تهمت را می‌شنیدید، نمی‌بایست مردان و زنان مومن نسبت به خود گمان نیک بودن (‌و پاکدامنی و پاکی‌) را نیندیشند و نگویند: این تهمت بزرگ آشکار و روشنی است‌؟‌.
بلی بهتر و پسندیده‌تر این بودکه مردان و زنان مومن نسبت به خودگمان نیک بودن را داشته باشند، و سقوط بدین‌گندنا و بدین لجنزار را بعید می‌شمردند ... زن پاک و پاکدامن پیغمبرشان‌، و برادرشان صحابی مجاهد، هر دو از خودشان بودند. پس گمان نیک بودن بدیشان بردن بهتر و پسندیده‌تر بود. چه چیزی که سزاوار خودشان نبود، سزاوار همسر پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) و سزاوار رفیقش‌که از او جز خیر و خوبی ندیده بود، نبود ... ابو ایوب پسر زید ا‌نصاری و همسرش - رضی‌الله‌عنهما - این چنین کرده‌اند، همان‌گونه که امام محمّد پسر اسحاق روایت نموده است‌: ابوایوب زنش ام ایوب بدو گفت‌: ای ابو ایوب آیا می‌شنوی مردمان درباره عائشه رضی‌الله‌عنها - چه می‌گویند؟ گفت‌: بلی ... دروغ می‌گویند. ای ام ایوب آیا تو این کار را می‌کردی‌؟ گفت‌: به خدا سوگند، این کار را نمی‌کردم‌. گفت‌: عائشه به خدا سوگند ا‌ز تو بهتر و نیک‌تر است ... امام محمود پسر عمر زمخشری در تفسیر خود «‌کشاف‌» نقل کرده است‌: ابوایوب انصاری به ام ایوب گفت‌: آیا می‌بینی‌که چه چیزگفته می‌شود؟‌ گفت‌: آیا اگر تو به جای صفوان بودی آیا نسبت به حرم پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) بدی می‌کردی‌؟ گفت‌: نه‌. ام‌ا‌یوب گفت‌: اگر من به جای عائشه - رضی‌الله‌عنها -‌بودم به پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) خیانت نمی‌کردم‌. عائشه‌که خوبتر و بهتر از من است‌، و صفوان نیز خوبتر و بهتر از تو است ... 
هر دوی این روایتها بر این دلالت دارندکه برخی از مسلمانان به دل خود رجوع‌کردند و از دل خود رای و نظر خواستند. بعید دیدندکه چیزی روی دهدکه به عائشه نسبت داده می‌شود، و به مردی از مسلمانان نسبت داده می‌شود، و آن نافرمانی از خدا و خیانت به پیغمبر او، و سرنگون فرو افتادن به لجنزار زنا است‌! همچون تهمتی را تنها به خاطر شبهه‌ای‌که قابل دفاع نیست و ارزش بحث و بررسی را ندارد، باید زد؟! این نخستین گام است در برنامه‌ای که قرآن آن را در رویاروئی با امور لازم و واجب می‌شمارد، نخستین گامی که دلیل نهانی وجدانی است‌. و امّا گام دوم‌، درخواست دلیل خارجی و برهان واقعی است‌:
(لَوْلا جَاءُوا عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولَئِکَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذِبُونَ).
چرا نمی‌بایست آنان (‌موظف شوند) چهار شاهد را حاضر بیاورند تا بر سخن ایشان گواهی دهند؟ اگر چنین گواهانی را حاضر نمی‌آوردند، آنان برابر حکم خدا دروغگو (‌و مستحق تازیانه خوردن‌) بودند.
این تهمت بزرگی‌که به والاترین مقامات‌، و به پاک‌ترین ناموسها، زده می‌شود، شایسته نیست این‌گونه سهل و ساده ازکنار آن گذشت‌، و گذاشت این‌گونه غیرمنصفانه و بدون دلیل و برهان پخش و پراکنده‌گردد، و زبان‌ها آن را بقاپند و دهانها آن را بجوند بدون این که گواه و دلیلی در میان باشد:
(لَوْلا جَاءُوا عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ).
چرا نمی‌بایست آنان (‌موظف شوند) چهار شاهد را حاضر بیاورند تا بر سخن ایشان گواهی دهند؟‌!.
آنان که چنین کاری را نمی‌توانستند بکنند، در این صورت دروغگو قلمداد می‌شدند. در پیشگاه خدا دروغگو قلمداد می‌شدند، خدائی که سخن او ثابت و تغییرناپذیر است‌، و حکم او دگرگون نمی‌شود، و قرار و مدار او تغییر و تبدیل نمی‌شناسد. این تهمت‌، ننگ ثابت و صادق و دائمی است برای ایشان‌، و از این ننگ به در نمی‌آیند و پاک نمی‌گردند، و نجات و رهائی از عذاب و عقاب آن برایشان میسر نیست‌.
این دوگام است‌: گامی عرضه‌کردن‌کار به دل و رای و نظر خواستن از دل است‌. وگامی ثبوت مساله با دلیل و بر‌هان است ... در حادثه افک‌، مومنان از این‌کام غافل گردیدند، وگذاشتند که فروروندگان در لجنزار دروغ شاخدار، به ناموس پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) تهمت زنند و هردم بیشتر گویند و بیشتر روند! این هم‌کار بسیار بزرگ و خطرناکی بود، اگر لطف و عنایت خدا نبود، بلا و مصیبت بزرگی همه مردمان را فرامی‌گرفت‌. خدا ایشان را برحذر می‌فرماید از این که هرگز پس از این درس دردناک به سوی همچون‌کاری برگردند:
(وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ).
اگر تفضل و مرحمت خدا در دنیا (‌با عدم تعجیل عقوبت‌) و در آخرت (‌با مغفرت‌) شامل حال شما نمی‌شد، هرآینه به سبب خوض و فرو رفتنتان در کار تهمت‌، عذاب سخت و بزرگی گریبانگیرتان می‌گردید. خداوند آن تهمت را درس سنگینی و سختی برای گروه مسلمانان نوخاسته بشمار آورده است‌، و ایشان را با تفضل و مرحمت خود دریافته است و عقاب و عذاب خود را بدیشان نرسانده است‌. چه این تهمت سزاوار عذاب بزرگ و درخور عقاب سترگ بود، عذاب و عقابی‌که متناسب با عذاب و عقابی باشدکه سبب رسیدن آن به پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) و همسرش و دوست صحابی او بوده‌اند، دوست صحابی اوکه جز خیر و خوبی از او سراغ نداشته است‌. عذاب و عقابی‌که متناسب با شری باشدکه در میان‌گروه مسلمانان پخش و پراکنده و شائع‌گردید، و همه مقدساتی را پسودکه زندگی گروه مسلمانان بر آنها استوار و برقرار بود. عذاب و عقابی‌که متناسب با خباثت وکثافت مکر و کیدی باشدکه گروه منافقان آن را بر ضد عقیده راه انداخته بودند و توطئه آن را چیده بودند و می‌خواستند با همچون مکر وکید ناپاکی و با همچون توطئه اهریمنانه‌ای عقیده را از ریشه برکنند، وقتی‌که اعتماد و یقین مومنان به پروردگارشان و پیغمبرشان و خودشان در مدت یک ماه‌کامل‌، سست و لرزان شود، ماه‌کاملی که لبریز از پریشانی و سرگردانی بود و راه به جائی نمی‌بردند و به یقین و اطمینانی دسترسی پیدا نمی‌کردند! ولیکن تفضل خداگروه مسلمانان نوپا و نوخاسته را درمی‌یابد، و مرحمت او شامل خطاکاران می‌شود، پس از آن درس سخت و سنگینی‌که به همچون مسلمانانی داده می‌شود.
قرآن تصویری از این دوره را ترسیم می‌کند، دوره‌ای که زمان آن از دست به در رفته است‌، و معیارها و مقیاسها در آن مختل‌گردیده است‌، و ارزشها پریشان شده است‌، و اصول و ارکان در آن هدر رفته است‌:
(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُمْ مَا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ).
(‌عذاب گریبانگیرتان می‌شد) در آن زمانی که به استقبال این شائعه می‌رفتید و آن را از زبان یکدیگر می‌قاپیدید، و با دهان چیزی پخش می‌کردید که علم و اطلاعی از آن نداشتید، و گمان می‌بردید این‌، مساله ساده و کوچکی است‌، در حالی که در پیش خدا بزرگ بوده (‌و مجازات سختی به دنبال دارد)‌.
این تصویری است‌که در آن سبکسری و بیشرمی و ناپرهیزگاری است‌. در آن رخنه گرفتن از بزرگ‌ترین امور و عیبجوئی کردن از والاترین‌کارها بدون هرگونه توجه و اهمیتی است‌:
(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ).
آن زمانی که به استقبال این شائعه می‌رفتید و آن را از زبان یکدیگر می‌قاپیدید.
زبانی آن را از زبانی دریافت می‌داشت‌، بدون هرگونه تدبر و تفکری و جستجو و پژوهشی‌، و بدون هر نوع دقت و نگرشی ... حتی انگار سخنها به‌گوشها نمی‌رسد، و سرها سخنها را ورانداز نمی‌کند، و دلها به اندیشیدن درباره سخنها اهمّیت نمی‌دهد!
(وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُمْ مَا لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ).
و با دهانهایتان چیزی (‌پخش می‌کردید و) می‏‏گفتید که علم و اطلاعی از آن نداشتید.
چیزی را با دهانهایتان می‏‏گفتید، نه از روی عقل و شعورتان می‌گفتید، و چیزی را با دهانهایتان می‌گفتیدکه از دلها برنمی‌خاست‌. بلکه واژه‌هائی بود که از دهانها می‌پرید، پیش از این‌که در مغز و ذهن مستقرگردد، و عقلها و خردها آن را دریافت و وارسی‌کنند.
(وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا).
و گمان می‌بردید که این‌، مساله ساده و کوچکی است‌. گمان می‌بردیدکه تهمت زدن به ناموس پیغمبر خدا، به درد آوردن دل پیغمبر، دل همسرش و اهل و عیالش‌، آلوده‌کردن و پلید نمودن خانه صدیقی‌که در جاهلیت نیز تهمت بدان زده نشده است‌، متهم‌کردن صحابی مجاهد در راه خدا، پسودن عصمت پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) پسودن پیوند او با پروردگارش، و پسودن حفاظت و رعایت یزدان از او ... اینها همه سهل و ساده است‌!!!
(وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا).
و گمان می‌بردید که این‌، مساله ساده و کوچکی است‌.
(وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ).
در حالی که در پیش خدا بزرگ بوده (‌و مجازات سختی به دنبال دارد)‌.
در پیشگاه خدا جز چیزی هم بزرگ بشمار نمی‌آیدکه واقعاً بزرگ و سترگ باشد، آن اندازه بزرگ و سترگ که‌کوه‌های استوار از آن به لرزش و جنبش درآیند، و زمین و آسمان از آن به افغان و ناله افتد.
شایسته بودکه دلها حتی از شنیدن آن تهمت هم برمد، و حتی ازگفتن آن دوری ورزد، و نپسنددکه همچون تهمتی موضوع‌گفتگو قرارگیرد، و به خدا رو کند و خدا را والاتر و بالاتر از آن بداندکه پیغمبرش را به دست همچون‌کاری سپارد، و لازم بو‌د این تهمت را بسی ا‌ز آن فضای پاک بزرگوار دور گرداند و دور بیندازد:
(وَلَوْلا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَا یَکُونُ لَنَا أَنْ نَتَکَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَکَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ).
چرا نمی‌بایستی وقتی که آن را می‌شنیدید، می‌گفتید: ما را نسزد که زبان بدین تهمت بگشائیم، سبحان‌الله‌! این بهتان بزرگی است‌.
هنگامی‌که این پسوده به ژرفاهای دلها می‌رسد و آنها را سخت به لرزش و جنبش درمی‌اندازد، در آن حال‌که دلها را بر بزرگی جنایتی و بر زشتی قباحتی مطلع می‌گرداند که مرتکب آن گردیده است‌، بدین هنگام بیدارباش و هوشیارباش درمی‌رسد و برحذر داشته می‌شود از ا‌ین‌که به همچون‌کار بزرگی برگشت بشود:
(یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدًا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ).
خداوند نصیحتتان می‌کند، این که اگر مومنید، نکند هرگز چنین کاری را تکرار کنید (‌و خویشتن را آلوده چنین معصیتی سازید. چرا که ایمان راستین با تهمت دروغین سر سازگاری ندارد )‌.
»‌یعظکم‌: پندتان می‌دهد. شما را بازمی‌دارد» ... شیوه تربیتی موثری است‌. در مناسب‌ترین شرائط و ظروف شنیدن و اطاعت نمودن و پند گرفتن‌، ذکر شده است‌. واژه‌، برحذر داشتن از برگشتن به همچون‌کاری را دربر دارد که شده است‌:
(یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدًا).
خداوند نصیحتتان می‌کند، این که نکند هرگز چنین کاری را تکرار کنید.
(إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ).
اگر مومن هستید. 
چه مومنان ممکن نیست زشتی و پلشتی عملی همچون این عمل برایشان روشن و آشکار گردانده شود، و از آن این چنین برحذر داشته شوند، باز هم آنان به سوی همچون‌کاری برگردند، در حالی که مومن هم باشند:
(وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ).
خداونذ آیات (‌احکام واضح و روشن خود) را برای شما بیان می‌دارد.
خداوند آیات خود را برایتان روشن و بیان می‌دارد، بدان‌گونه که در داستان افک روشن و بیان داشت‌، و مکر وکیدی را برملا کرد که در فراسوی آن نهان بوده‌، و خطاها و لغزشها را نیز آشکار نمود: 
(وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ).
و خدا بس آگاه (‌است و از نیازهای شما و عوامل بدی و خوبی زندگیتان باخبر است‌) و حکیم است (‌و به مقتضای حکمتش احکام و قوانین را برایتان وضع می‌کند )‌.
خدا آگاه است و انگیزه‌ها و رازها و هدفها و مقصودها را می‌داند، و مطلع از پیچ و خمهای دلها، و آشنا با سوراخ سنبه‌های درونها است‌. او در مداوای دلها، و اداره امور آنها، و وضع مقررات و قوانین و حدودی‌که مایه اصلاح حال می‌گردند، حکیم وکاربجا است‌.
 
 
 
 
 
 
منبع : فی ظلال القرآن

برچسب‌ها: قرآن, اهل بیت

 
دیگر موارد